پرسه فونه، اسطوره یی که می شناسمش
نوامبر 30, 2007
آن كس كه به اين سرزمين گام نهاده است و گام مي نهد
كه در آن زعفران زرين و نرگس مخمور مي شكفند
كه آن مادرِ بزرگوار در سوگ دخترش به مويه نشسته است
كه سرمست از زيبايي زلال آب ها
رخشان درميان درختان زيتون كهنسال
گلي چيده و زندگي از كف نهاده است..
اين قطعه بخشي از همسرايي آغاز نمايشنامه اوديپ در كولونوس اثر و.ب. ييتس، يادآور داستان ديميتر و پرسه فونه است. ديميتر الهه كشاورزي در اساطير يونان باستان، همسر زئوس، خدای خدایان و مادر پرسه فونه الهه جهان زیرین است. پرسه فونه دختری زیباروی وقتی برای چیدن گل به مرغزار میرود توسط هادِس، عموی خود، ربوده می شود. هادِس که خدای جهان زیر زمین (دنیای مردگان) است، او را با خود به زیر زمین می برد.
دیمیتر مادر پرسه فونه در سوگ دختر تازه بالغش همواره اشک می ریزد و بازگرداندن وی را از زئوس خواهان است- سالها می گذرد و مادر که امیدی به بازگشت دختر نمی برد در مقام اعتراض به زئوس دست از بذرافشانی می کشد. در جهان خشکسالی پیش می آید.. هیچ بذری نمی روید و کشتزارها همگی خشک شده اند.
(پرسه فونه براي چيدن گل ميرود):
زئوس از هادِس، برادر خود، می خواهد پرسه فونه را به مادرش بازپس دهد. هادِس ناچار می پذیرد و بند از وی می گشاید.
(پرسه فونه درحالیکه هادِس را ترك ميگوید):
گاه رفتن، هادِس اناری را به پرسه فونه می دهد که خوردن چند دانه از آن تضمین ماندگاری ابدی پرسه فونه در جهان زیرین است. اگرچه هادِس پرسه فونه را رها کرده تا به سوی مادرش برود، اما دانه های انار او را هرازچندگاهی باز می گردانند.
(از اين عكس هم نتوانستم بگذرم كه پرسه فونه انار را از هادِس ميگيرد):
افسانه ی پرسه فونه و ربوده شدن وی توسط هادِس را Abduction Myth می نامند. همچنین در تفسیر این اسطوره، آن را اشاره به ازدواج دختران و جداشدن ناگزیرشان از خانواده ی پدری (رفتن از بر مادر) می دانند- مطابق بسیاری افسانه ها و باورهای قدیمی ازدواج دختر به منزله جدایی همیشگی از آرامش خانه ی پدری و فرو رفتن در رنجی تا اندازه ی مرگ تلقی می شده :
خونه ی پدر نون و انجیل/ خونه ی شوهر چوغ و زنجیل
با این حال، رفتن و نماندن اجتناب ناپذیر است- چه دختر، به واسطه ازدواج نقشی متفاوت از پیش را به خود می پذیرد که نقش زن است. ازینرو، هرچند هادِس، اجازه ی رفتن پرسه فونه را می دهد، اما او را وادار می کند مدت مشخصی از سال را به جهان زیرین برگردد.
خطوطي از شعر فروغ ” ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد” برای من یادآور همين اسطوره ست:
“چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم “
****
باید در نظر داشت که امروزه بسیاری دختران، مادران خویش را ترک کرده و زندگی مستقل آغاز می کنند بی آنکه ازدواج کرده باشند- درواقع اسطوره ی پرسه فونه اشاره به زندگی مستقل دختران دارد.
باران- اتوبوس- رنگين كمان
نوامبر 21, 2007
كافيه يك قطره بارون بباره. چه راه بندوني ميشه.. چاره اي نيست- بايد وايستي تو صف.
پنج دقيقه- ده دقيقه- بيشتر.. چقدر دقيقه! خبري نيست- فقط داري خيس و خيس تر ميشي. تو اين فاصله دوبار اتوبوساي ايستگاه قبلي و بعدي ميان و ميرن اما اتوبوس مورد نظر تو نيومده- قطره ها بيشتر شدن. آدماي منتظر هم. بعضياشون ميرن اتوبوساي خطهاي ديگه رو سوار شن و بين راه پياده شن تا دست كم بخشي از مسير رو رفته باشن. اما تو ترجيح ميدي منتظر بموني:
-تا نيمه راه رفتن با نرسيدن چه فرقي داره؟
-چطوره اصلاً مقصدت رو عوض كني؟ آخه خط هاي ديگه مرتب ميان- اينطوري حداقل ميتوني بري!
-شوخيت گرفته؟
ازينكه خودتو دست انداختي هم خنده ت ميگيره هم لجت درمياد..
-حسابشو كن اگه آدم هرجاي شهر يه خونه داشته باشه اونوقت..
-گاو! اون آدم اينجا زير بارون تو صف اتوبوس چيكار ميكنه!
بيشتر از چهل دقيقه ست كه ايستادي- خيليها رفتن- جمعيت نصف شده ولي بازم زياده
-خوبه كه اول صفي.
آمد! بالاخره اومد-
-چه خوب شد كه صبر كردي! ببين رنگين كمان پاداش كسانيست كه تا آخرين قطره زير باران ميمانند.
***
آمد! بالاخره اومد-
- چرا اونجا وايستاد! از وسط صف سوار نشين! اي بابا…..!
آمد و رفت و تو جا موندي و چند نفر ديگه- بارون بند اومده.. رنگين كمان هم هست-
من به تهران مي رود (1)
نوامبر 19, 2007
من اينجام بابا- نگران چرا؟
همينجا درست كنار برج ميلادم. راست هم ميگن كه كج شده!
بزودي خواهم نوشت.
پ.ن.1: من به تهران مي رود (2) و (3) به دليل عدم استقبال خوانندگان و نيز پرهيز از شخصي نويسي بيش از اندازه منتشر نمي گردد.
پ.ن.2: يه روزي تنگ غروب آسمون ميرم از شهر تو اي نامهربون.
برای تنهای تنها-
نوامبر 14, 2007
تنهایی یعنی آن قدر زیر دوش ایستادی
تا هیچکس در نزد:
“درآ دختر!”
تنهایی یعنی خودت را ببری به مهمانی،
سینما،
پارک، تنهایی-
تنهایی
وقتیست که شاهنامه را بیصدا میخوانی
تنهایی یعنی گوش دادن به تمام سخنان البرادعی
تا هیچکس داد نزد:
“هیس! یه دقه واستا دختر!”
تنهایی یعنی
رُژ لب کافیست
تو که زیبایی.
تنهایی
وقتیست که تلخی سیگار نمیچشی
یعنی تمام تابوهایی که دیگر نمیشکنی
تنهایی یعنی
در آینه کنار تختخواب هم دوتا نمیشوی
یعنی
بخواب- بخوابی
تا هیچکس کنار صورتت نبود:
“…”
خودم- پاییز 86
پ.ن: این سطور الهام گرفته از شعری با همین مضمون (مضمون؟) از دوست خوبم نوید نادری هست- از ایشون تشکر میکنم.
سخنان دلكَش يا دلكُش
نوامبر 12, 2007
(پل سارتر : از همه اندوهگين تر كسي است كه از همه بيشتر مي خندد)![]()
(ناپلئون : من در جهان يك دوست داشته ام و آن خودم بوده ام)![]()
(ماركز: هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران)![]()
(كانت : چنان باش كه به هر كس بتواني بگويي مثل من رفتار كن)![]()
(چارلي چاپلين : خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر)![]()
بي شمار از اين گفته هاي نغزدر سراسر تاريخ انسان هوشمند هست- اينها چه هستند؟ آنچه از اقوال بزرگان و مشاهير دنيا، براي ما ميماند، به فرض اعتبار تاريخ، دقيقاً به چه كاري مي آيد؟ خيلي از اين گفته ها بديهي هستند- مشابه اينها را من و شما و خيليهاي ديگر كه اصلاً “بزرگ” نيستيم هم گهگاه ميگوييم- با اين سخنان چه بايد كرد يا چه ميشود كرد؟
آيا همه شان براي همه كس و در همه مراحل زندگي (بسته به كاركرد محتوايشان) قابل درك يا استفاده است؟
عادتی چون ترک عادت؛
نوامبر 11, 2007
آخیش- پرش دادم رفت- خلاص شدم- تمام.چندروزی پشتِ هم یه حسِ نافرمِ عوضی آمده بود نشسته بود درست روی شونهی چپم- نه راست: شونهی راستم.. نمیدونم حالا کدومشون- یه چیزی مثه وقتی عاشق شوی راز دل خود گفته نتونی یا شایدم شبیه به احساس دستشویی داشتن بود. باید خالی میشدم. باید مینداختمش دور. اگر روزگارم جز این بود با یه فعالیت اساسی میشد خالی شد- ولی من که تو ترکم- الآن یکسال و یکماه و چندروزِ که تو ترکم؛ ولی هنوز ترک نکردم- فقط تو ترکم. اصلاً این ترک عادتم شده یه عادتی برام. انگار مجبورم که ترک کرده باشم! – من که معتاد نبودم- نه، حقیقتاً دچار عادتی نبودم؛ فقط خیلی عادی بودم- یادم هست همون وقتها، همون یکسال و یکماه و چندروزِ پیش از حالا یهبار یه مینیمالی از خودم ارائه داده بودم که: ” من که نمیخوام بقیهی آدما به سبک من زندگی کنن. من فقط میخوام خودم به سبک خودم زندگی کنم، این چیز زیادی نیست.” هنوز خطابهام جا نیفتاده بود که نهیبی آمد دوباره از خودم به خودم که خب که چی- همه همینو میخوان- میبینی من چقدر مثه همه بودم- چقدر بی تفاوت بودم: بی تفاوت یعنی بدون تفاوت: یعنی هیچ تفاوتی نداشتم: یعنی همون که گفتم: عادی بودم- عادی- نه تفاوتی از الباقی مردم دنیا داشتم، نه تفاوتی از خودم- خودِ خودِ خودم بودم: این من است؛ در هر زمان و هر مکان. لایتغیر- آنگونه که هست میزید- آنگونه که هست مینمایاند و از این چرت و پرتا- دلم الآن خواست.. اوه! یکسال و یکماه و..- آخه این ترکِ بیدین از من چی میخواد. نخوام تو ترک باشم کیو باید ببینم؟! ای خدا! بهقول اون یارو ای عرش کبریایی.. جونِ مادرت! من نمیخوام ترک کرده باشم-حسِ این بود که ولم نمیکرد. حسِ “نخواستن تو ترک بودن” بود! ولی پرش دادم رفت- خلاص شدم- الآن بازهم تو ترکم- تمام.
رویای یک پرنده
نوامبر 10, 2007
پرنده فکری کرد:
” بهار آمده است و
تنهایی سهم خدا باشد.”
بالهای بی تاب
چشمهای بی رنگ
بخت او درخواب
دل یارش سنگ
بد
بی نوا بود
و چقدر فکر میکرد:
” آناتومی سرنوشت است*
آناتومی سرنوشت است و زندگی معنا”
اندکی خز آورد
برگهای خوشبو
گل به جای عطر
شیشه جای نور
دم بادبادک را دزدید
نسترن ها را و پیچک را
به اتاقش بخشید
چشم درراه شد
وهمه ژنهایش چه فریبا شده بود
* زیگموند فروید (1856-1939)
خودم- تابستان 86
پ.ن.1: عنوان این سطور رو از يك دوست گرامی دارم.
پ.ن.2: میگم با سرانگشتانم مینویسم میگن حرف تکراری میزنی- همه همینکارو میکنن. از یه پرنده متفاوت میگم، میگن حرف اشتباه میزنی- پرنده ها اینکارو نمیکنن (رجوع شود به کامنتهای تعدیل شده پیشین!!)
پ.ن.3: جنس نر پرنده بهشتی جهت جلب توجه جنس ماده به شیوه محسوسی به آراستن خود و افزودن زرق و برق به محل زندگی خود پرداخته و از این طریق سعی در یافتن جفتی هرچه گزیده تر و جفتگیری هرچه موفقتر دارد.
پ.ن.4: پس نوشت پیشین مزخرفترین پس نوشت ممکن برای یک چیزی شبیه به شعر است.
یک کامنت مزخرف
نوامبر 8, 2007
دلتنگی اختلاف پتانسیل یونهاست- این رو یک کسی که کمی زیست شناسی و عصب شناسی خونده بود میگفت و من نمیفهمیدم- توضیح هم میداد و من البته فقط به آهنگ صداش گوش میدادم- درهرحال داشتم این رو به عنوان یک کامنت میگذاشتم برای دلتنگی مای چیمبر- از بیش از حد مزخرف بودنش حالم بد شد و صرفنظر کردم- حالا دلتنگی چه هست؟
یک قصهی قدیمی
نوامبر 8, 2007
شب جمعهای، یعنی پنجشنبهشب با یکی از دوستای خوشگلم که دانشجوی سال آخر دکترای حرفهای هست، تر وتمیز و مرتب، ترگل و ورگل پاشدیم رفتیم شهرک، پاساژ گلستان- تو مغازهی اول دو، سهتا کیف دوشی دیدیم دونهای 45 هزار تومن- تو مغازهی دوم یکعالمه پیرهنتوخونه دیدیم که فقط میشد تو آشپزخونه پوشیدشون یکی 38 هزار تومن. همینطور که میرفتیم و با خودمون فکر میکردیم پولداری هم عالمی داره.. توی مغازههای بعدی دیگه هیچی ندیدیم چون یه خانوم و آقای مأمور اجرای طرح امنیت اجتماعی به دوستم گیر دادن که خانوم موهات خیلی بیرونه، شالت خیلی نازکه.. زهره دستشو بلند کرد شالشو مرتب کنه، زنک چشش افتاد به سفیدی ساعد سیمفام زهره که انگار از مرمر تراشیدنش، یهو چشاش برقی زد انگار عقرب دیده بود. جیغ زد: وای! مانتوتم که نیمآستینه! بیا با من.. باید با من بیای! بیا بریم تو ماشین ازت تعهد بگیرم.. خلاصه چشمتون روز بد نبینه اونا به پیش و ما پشت سر را ه افتادیم (آره بابا! کلی اصرار کردیم که نریم باهاشون ولی رفتیم) رسیدیم کنار اون ماشین احمقانهشون. گفت بیا برو تو ماشین ازت تعهد بگیرم! گفتم خب حالا! اون برگه تونو بیارین همینجا امضاء کنیم بریم پی کارمون ( چه خوش خیال بودم خدااااا!) گفتن نه نمیشه باید بره تو ماشین. زهره رفت تو ماشین و من موندم بیرون با زنک به چونه زدن ( چیه اونجا نشستی لب گود میگی لنگش کن! تا جا داشت اصرار کردیم که نره تو ماشین.. نمیشد.. میفهمی؟!)
گفتم به زنک: چکار میکنین شما که بدتر مردمو از هرچی دین و ایمونه منزجر میکنین؟!
- من دیگه به این کاراش کاری ندارم(!)
- ها! شما فقط پولتو میگیری به این کاراش کاری نداری!
- نه بابا چه پولی من همون حقوق همیشگیمو میگیرم. دختر جان من خودم مترجم ناجا هستم میتونم برم زیر کولر بشینم ولی میام اینجا تو این گرما به خاطر اعتقاداتم
- ؟! بالاخره چی؟ فکر میکنی به کارت یا کاری نداری به اینکه چی باشه؟
- بله! ما داریم فساد رو از جامعه پاک میکنیم(!)
- الآن اینجا چی فاسد بود؟ زهره؟ دوست من؟ دستای سفیدش؟ !
- ببین خواهر من! ما میخوایم صورت جامعه رو..
- من خواهر شما نیستم! با خودت فکر میکنی دوست من الآن مصداق فساد در جامعهست؟ تو پاکترین دختر ممکنو گذاشتی تو ماشینت البته اگه بفهمی پاکی یعنی چی!
- ببین ما میخوایم ارزشها رو در افراد درونی کنیم..
- اینکارو که تو کتابهای دینی ما میکردین
- همین دیگه! کامل اجرا نشد. کسانی آمدند و ارزشهارو بیارزش کردند..
- بیخیال! چرا بیخودی آستین زهره رو سیاسیش میکنی؟
– ببین دختر من الآن میره مهد کودک، سه سالشه میگه مامان برام رژ بخر! با اینکه تا حالا تو دست و بال من ازین چیزا ندیده..
- زندگی خصوصی شما چه ربطی به من داره؟ شمایی که نمیتونی بچهتو اونجور که خودت میخوای تربیت کنی چطو اومدی اینجا واسه آدمای همسن و سال خودت تصمیم میگیری؟
- گوش نمیدی چی میگم.. بچهم پاچهی شلوارشو میزنه بالا. از تو مهدش یاد گرفته! من دخترمو فرستادم مهد کودک فاز 6 ماهی 300 هزار تومن دارم پولشو میدم که خوب..
- !!!!!!!!!!! ماهی 300 هزار تومن فقط هزینهی مهد بچهات؟ ببینم تو همونی نیستی که پیرهن 38 تومنی میپوشی تو آشپزخونهات؟ 300 هزار تونم میتونه حقوق یه نفر آدم بالغ باشه که یه خونواده رو میگردونه!!
- آره. گرونه مهدش؟ نه؟ اشتباه کردم اونجا فرستادم! چه میدونستم! میگفتن دختر قالیباف اونجا بوده..
… دیگه نتونستم ادامه بدم .. زنک کلاً چیزی نمیفهمید! خدا! مسلط به زبان آلمانی و انگلیسی هم بود. یه گلمژه هم گوشهی چشم چپش داشت. زهرهرو با خودشون بردن هرچی گفتم منم بیام تو ماشین گفتن نمیشه تو بری توی ماشین دیگه اونجا نمیزارن بیای بیرون. گفتم آخه منو که نگرفتین! من که امنیت اجتماعی رو رعایت کردم! گفتن اونجا دیگه جزء همینا محسوب میشی! گفتم یعنی شما خودتون هم نمیدونین کیو واسه چی میگیرین.. نمیدونین این وسط کی چه جرمی مرتکب شده! گفتن چقدر حرف میزنی تو! ما میریم گیشا کلانتری 137. اگه میخوای بهش کمک کنی بیا اونجا! گفتم شما که گفتین میخواین تو ماشین ازش تعهد بگیرین؟ گفتن سر اکیپمون الآن نظرش عوض شد!
خلاصه ما هم پی دوستمون رفتیم کلانتری 137. اونجا یه عالمه مثل من اومده بودن.. خانومه گریه میکرد: خواهرم مریض قلبیه، دواهاشو باید بهش بدین. داد زدم: فکر میکنی اینا میفهمن قلب یعنی چی؟ گفتن بهم ساکت باش! هیچی نگو! نوهای اومده بود دنبال مادربزرگش، مادربزرگی که امنیت اجتماعی رو مخدوش کرده! بهم گفتن برم برا زهره مانتو و روسری بیارم. نمیدونم چطور ظرف 20 مین با لباسا برگشتم. بعد از کلی معطلی بالاخره بهم اذن دخول دادن. دم در تفتیشم کردن. بعدشم گفتن با این قیافه میخوای بری داخل؟ به خودتم تذکر میدن. نمیشه! گفتم ای بابا من که مجرم نبودم تا اینجا! خلاصه به هر بدبختی بود رفتم تو. دیدم یه آقایی نشسته یه گوشه، لباسایی رو که آلت جرم محسوب میشه برچسب میزنه میندازه یه گوشه. اونطرف هم یه عده بانوی نازیبای ترجیحاً پشمالو با مقنعههایی به رنگ لجن به سرکردگی یک زن حدوداً 40 ساله که سرهنگشون بود دیدم. جناب سرهنگ داشت تو صورت یه دختر گنده داد میزد: من به اندازهی هیکل تو درس خوندم! نیشتو وا میکنی برا من؟ خوردت میکنم! فکر کردی ما بدون حکم دولت اینجا هستیم.. بفرستینش دادسرا! 8 صبح دادسرا! همین خانوم رئیس منو که دید لبخندی زد گفت تو دوست خانوم دکتری؟ ببر لباساشو بپوشه، کارتون تموم میشه! با تردید رفتم جلو. بازومو گرفت، خودمو با اکراه کشیدم کنار.. اونم عقب کشید: اینجارو امضاء کنه تمومه! حرف که میزد دهنش کف میکرد، یه لحظه نزدیک بود بالا بیارم، رومو برگردوندم.. زهره رو لابلای اونهمه دختر از روی رنگ مظلوم چشماش پیدا کردم. بچهام چشاش خیس بود.. یه تخته وایتبرد داده بودن دستش روش اسمشو نوشته بودن ازش عکس انداخته بودن! بهش گفته بودن بنویسه انگیزهاش ازین طرز پوششش چی بوده! گفته بودن چطور حاضر شده کاری کنه که بیارنش کلانتری! گفته بودن چه فایدهای داره که اینهمه درس خوندی ولی رعایت شئونات نمیکنی! گفته بودن جامعه به آدمایی مثه تو نیاز نداره! مگه چیکار کرده بود؟ گر حکم شود که مست گیرند/ در شهر هرآنکه هست گیرند..
دیروقت شده بود که برگشتیم خونه و تا صبح بیصدا کنار هم دراز کشیدیم.
تهران- تیر ماه 86
خواننده گرامی باید ببخشید که این قصه قدیمی هست- اینرو من برای رسوندن خدمت خانم محتشمی (ذهن خاکستری) ناچار شدم فعلاً بگذارم اینجا-
مرگ بر عکس بلاگ!
نوامبر 5, 2007
وطن یعنی کجا
نوامبر 5, 2007
پرستوی مهاجر؛ مرغ، چلچله.. هر اسمی که هست.. نیمی از سال به جستجوی خنکا میپرد و نیم دیگر در پی گرما.. خانهاش کجاست؟ آنجا که سر از تخم برکرده؟ آنجا که بوی بال مادرش میآید؟ نه. که نمیماند- یا آنجا که در پی آب و دانه میرود؟ نه. که بازمیآید.. وطن یعنی کجا؟ وطن یعنی کدام؟
بر این بام، چگونه بمانم که دانهام آنجاست- بر آن دام چگونه پا نهم که آشیانهام اینجاست-
این مینیمال نیست
نوامبر 3, 2007
زیاد گریه نمیکنم؛ همینقدر که خشک شوم.
خداحافظ وردپرس- من که بختم باز شد!
نوامبر 3, 2007
به این مکالمه توجه کنید:
پسر: مرد ایده آلت چه خصوصیاتی داره؟
دختر: مگه مرد آیده آل هم وجود داره؟
پسر: همون مردی که مجبوری باهاش ازدواج کنی دیگه!
دختر: همون که مجبورم!
پسر: حالا لوس نشو… بگو دیگه..
…
…
…
پسر: دوست داری ازدواج کنی؟
دختر: با کی؟
پسر: مثلاً با من!
دختر: :O
پسر: چیه؟ تعجب داره؟
دختر: همینجا تو وردپرس باید با هم ازدواج کنیم؟
پسر: منظورت چیه؟ مسخره میکنی؟
دختر: نه والا!
دختر: خب آخه فقط اینجا همدیگه رو می شناسیم.
پسر:…
این دختر خانم من بودم- اون آقاپسر هم لینکشون رو دارم اما نمی دهم. خلاف شرع نکرده که پته شو بریزم رو وب! خیلی هم مرد هست به نظرمن. خب خداروشکر بخت ما هنوز نیامده باز شد و این کوله بار عشق مان را مجبور نشدیم بدهیم به سگ!
پ. ن: این جمله آخر رو از یکی از پست های جناب اتاقدار الهام گرفتم!
پ.ن 2: جناب مهندس خسته یک پستی پیرامون ازدواج اجباری در اثر خستگی نوشتند. جالب هست .
مرا ببوس وقتی که عریانم
نوامبر 2, 2007
مرا ببوس وقتی که عریانم
دیگردروغ نمی گویم.. ببوس مرا
که “این چراغ را بهر کوردلانی چون تو به دست گرفته ام”
مرا اگر ببوسی
زیبایی دوباره تفسیر می شود
****
چرا دروغ بگویم وقتی به پزشک اعتماد کردم
زنی را میشناسم که شاعر بود ولی اعتماد نداشت
واعتماد یعنی درمان
مگر بیمار بود؟
مگر بیمار بودم؟
بستری شدم
چاقو لطفا!
دروغ دروغ دروغ
دروغهای عروسکی، دروغهای مغرور سربالا
دروغ خوش تراش
دروغ باکلاس
به بستر شدم
بوسه لطفا!
****
سوتین های جادوئی
خون را تکرار می کنند
وقتی دستهایت اینجا نیستند
جایی حوالی فرشته
حقیقت را لایه لایه برمی دارند
وقتی تو خال میان صورتم را حکم می کنی
مرا ببوس وقتی که عریانی
مرا ببوس وقتی که عریانم
دیگر دروغ نمی گویم
دیگر دروغ نمی گویم
خودم-خرداد 86











