عادتی چون ترک عادت؛
نوامبر 11, 2007
آخیش- پرش دادم رفت- خلاص شدم- تمام.چندروزی پشتِ هم یه حسِ نافرمِ عوضی آمده بود نشسته بود درست روی شونهی چپم- نه راست: شونهی راستم.. نمیدونم حالا کدومشون- یه چیزی مثه وقتی عاشق شوی راز دل خود گفته نتونی یا شایدم شبیه به احساس دستشویی داشتن بود. باید خالی میشدم. باید مینداختمش دور. اگر روزگارم جز این بود با یه فعالیت اساسی میشد خالی شد- ولی من که تو ترکم- الآن یکسال و یکماه و چندروزِ که تو ترکم؛ ولی هنوز ترک نکردم- فقط تو ترکم. اصلاً این ترک عادتم شده یه عادتی برام. انگار مجبورم که ترک کرده باشم! – من که معتاد نبودم- نه، حقیقتاً دچار عادتی نبودم؛ فقط خیلی عادی بودم- یادم هست همون وقتها، همون یکسال و یکماه و چندروزِ پیش از حالا یهبار یه مینیمالی از خودم ارائه داده بودم که: ” من که نمیخوام بقیهی آدما به سبک من زندگی کنن. من فقط میخوام خودم به سبک خودم زندگی کنم، این چیز زیادی نیست.” هنوز خطابهام جا نیفتاده بود که نهیبی آمد دوباره از خودم به خودم که خب که چی- همه همینو میخوان- میبینی من چقدر مثه همه بودم- چقدر بی تفاوت بودم: بی تفاوت یعنی بدون تفاوت: یعنی هیچ تفاوتی نداشتم: یعنی همون که گفتم: عادی بودم- عادی- نه تفاوتی از الباقی مردم دنیا داشتم، نه تفاوتی از خودم- خودِ خودِ خودم بودم: این من است؛ در هر زمان و هر مکان. لایتغیر- آنگونه که هست میزید- آنگونه که هست مینمایاند و از این چرت و پرتا- دلم الآن خواست.. اوه! یکسال و یکماه و..- آخه این ترکِ بیدین از من چی میخواد. نخوام تو ترک باشم کیو باید ببینم؟! ای خدا! بهقول اون یارو ای عرش کبریایی.. جونِ مادرت! من نمیخوام ترک کرده باشم-حسِ این بود که ولم نمیکرد. حسِ “نخواستن تو ترک بودن” بود! ولی پرش دادم رفت- خلاص شدم- الآن بازهم تو ترکم- تمام.





