(واقعي ست- عكسها با اجازه ي صاحب عكس تهيه شده اند- گفته هاي لبوفروش را با لهجه ي تركي قزوين بخوانيد):

                      لبو فروش1                    لبوفروش2

بخاري كه از روي لبوهاي قرمزِ قلوه اي بلند ميشد دل و دينمو برده بود- ايستادم:

- شكر كه نزدين بهشون؟ من شيرين دوست ندارم…

كمي لبوي بدون شكر برام درون ظرف گذاشت:

-همينجا وايستا بخور- هوا سرده- بيا كنار شعله وايستا

- مرسي پدرجان.. چنگال.. ها. مرسي

مشغول خوردن شدم.. زيادي نگاهم ميكرد:

-از مدرسه برميگردي؟

-آره. دانشكده.

-همون. دانشكده. چه رشته اي؟ باز خوبه شهرستان نيفتادي..

خونه تون همينجاس؟

چندتا بچه اين؟

 بابات چيكاره س؟

 (چه لبوفروش باكلاسي! به دانشگاه ميگفت اسكول!) جواب  سوالهاش رو با لبخند ميدادم؛ به اين نتيجه رسيد كه من خيلي مايه دار هستم.

-شما چندتا بچه دارين؟

-من هيچي.. من اصلاً زن ندارم.

-چرا؟ چرا ازدواج نكردين؟ چندسالتونه؟

-35- كسي كه خوشم بياد.. طلبه باشم پيدا نكردم. شما خودت حاضري با يكي كه دوس نداري ازدواج كني؟

-شايد!

سن من رو پرسيد.. خواستم كه حدس بزنه: بازه ای كه درنظر گرفت 20 تا 30 بود!

-خسته نباشين!!! 20 يا 30؟ كدومش؟!!

خب حالا يكيو پيدا كنين باهاش ازدواج كنين-

-يكي باشه.. تحصيلكرده باشه.. پولدار باشه..

- :-O

-من درسم خيلي خوب بود.. چند كلاس درس خوندم بعد ديگه مريض شدم..

خدايي بود.. اول ميلرزيدم.. بعد غش ميكردم. چندسال بعد خوب شدم

- ها- آها.. مرسي .. لبوها خيلي خوشمزه بود- خدافظ!

-ببين اگه شما بخواين با شما ازدواج ميكنم

بايد ناراحت ميشدم؟ عصباني؟ بايد بهم بر ميخورد؟ اسمش رو پرسيدم و ازش عكس انداختم.

پ.ن: خدافظ!