اي خاكِ دو عالم بر سرِ من؟ يا لبوفروش هم دل دارد؟
دسامبر 13, 2007
(واقعي ست- عكسها با اجازه ي صاحب عكس تهيه شده اند- گفته هاي لبوفروش را با لهجه ي تركي قزوين بخوانيد):
بخاري كه از روي لبوهاي قرمزِ قلوه اي بلند ميشد دل و دينمو برده بود- ايستادم:
- شكر كه نزدين بهشون؟ من شيرين دوست ندارم…
…
كمي لبوي بدون شكر برام درون ظرف گذاشت:
-همينجا وايستا بخور- هوا سرده- بيا كنار شعله وايستا
- مرسي پدرجان.. چنگال.. ها. مرسي
مشغول خوردن شدم.. زيادي نگاهم ميكرد:
-از مدرسه برميگردي؟
-آره. دانشكده.
-همون. دانشكده. چه رشته اي؟ باز خوبه شهرستان نيفتادي..
خونه تون همينجاس؟
چندتا بچه اين؟
بابات چيكاره س؟
(چه لبوفروش باكلاسي! به دانشگاه ميگفت اسكول!) جواب سوالهاش رو با لبخند ميدادم؛ به اين نتيجه رسيد كه من خيلي مايه دار هستم.
-شما چندتا بچه دارين؟
-من هيچي.. من اصلاً زن ندارم.
-چرا؟ چرا ازدواج نكردين؟ چندسالتونه؟
-35- كسي كه خوشم بياد.. طلبه باشم پيدا نكردم. شما خودت حاضري با يكي كه دوس نداري ازدواج كني؟
-شايد!
سن من رو پرسيد.. خواستم كه حدس بزنه: بازه ای كه درنظر گرفت 20 تا 30 بود!
-خسته نباشين!!! 20 يا 30؟ كدومش؟!!
خب حالا يكيو پيدا كنين باهاش ازدواج كنين-
-يكي باشه.. تحصيلكرده باشه.. پولدار باشه..
- :-O
-من درسم خيلي خوب بود.. چند كلاس درس خوندم بعد ديگه مريض شدم..
خدايي بود.. اول ميلرزيدم.. بعد غش ميكردم. چندسال بعد خوب شدم
- ها- آها.. مرسي .. لبوها خيلي خوشمزه بود- خدافظ!
-ببين اگه شما بخواين با شما ازدواج ميكنم
…
بايد ناراحت ميشدم؟ عصباني؟ بايد بهم بر ميخورد؟ اسمش رو پرسيدم و ازش عكس انداختم.
پ.ن: خدافظ!






دسامبر 14, 2007 at 9:05 ق.ظ.
من بعضی جاهاش کمی گیج زدم ولی خیلی جالب بود. مخصوصا آخرش خیلی خنده بود.
آرزو می کنم اون مشکل هم بزودی بر طرف بشه. تنها کاریه که می تونم بکنم.
ممنونم جونم-
دسامبر 14, 2007 at 11:19 ق.ظ.
شاید هر دو تاش…
والا چی بگم چه جریان رمانتیکی عشق لبویی
آره- خیلی رمانتیک بود اونم تو غروب پاییز..
دسامبر 14, 2007 at 12:19 ب.ظ.
بابا بانو شما ترکوندی که!!!
بگم؟
دسامبر 14, 2007 at 5:46 ب.ظ.
اون اگه خوش سلیقه نبود که تا حالا مجرد نمی موند عزیز
همچین کج سلیقه هم نبود جناب-
دسامبر 14, 2007 at 7:53 ب.ظ.
دیدی، من گفتم دیر شده واسه تو سه سوت خواستگار پیدا شد!
میخوای ارجاع بدم طرفای شما! قابل نداره به خدا-
دسامبر 15, 2007 at 2:37 ب.ظ.
سلام ناردونه من !
ممنون که به سایتم سری زدی . چند باری اومدم به اینجا اما نشد نظر برات بذارم . پست مربوط به چت میت ات رو خوندم . می تونم درکت کنم . چون دقیقا موقعیت نسبتا مشابهی باهات داشتم . اما این پست ات بدجور دهنمو آب ادنداختا. راستی به لبو فروش بگو من شیرین دوست دارم . قربان تو
مرسی عزیزم
دسامبر 15, 2007 at 9:36 ب.ظ.
بابا آقاهه ته اعتماد به نفس بود. آدرس می دادی میومد خواستگاری( جمله ۀخر شوخی بود)
حالا چه خواستگاری می پسندی؟
پولدار یا تحصیل کرده
نه این خوبه نه ایشون- لعنت به هردوتاشون!
دسامبر 15, 2007 at 10:10 ب.ظ.
والا به ما لبو فروش هم گیر نمیده از بس سرخوشیم! شما به دل نگیر… طرف احتمالاً گوله ی اعتماد به نفس بوده! D:
سرخوش خوبه
دسامبر 15, 2007 at 11:18 ب.ظ.
میشه آدرس این بچه پررو را لطف کنی باید باهاش یک گفتمان اساسی کنم
بلکه از این به بعد طرفش رو بشناسه بعد حرف بزنه.
من از حقم گذشتم آقا- دعوا نکنین!
دسامبر 16, 2007 at 8:36 ب.ظ.
بعد احمدی نژاد میگه همجنس باز نداریم :دی
دسامبر 16, 2007 at 8:43 ب.ظ.
دسامبر 17, 2007 at 6:11 ق.ظ.
می بینم که از لبو فروشهای محل ما برای شهرت خودتون استفاده میکنید دوست درجه …………
ژانویه 5, 2008 at 10:57 ق.ظ.
[...] که غالب مطالبم درمورد خواستگاران و عشاقم هست : ( این، اون، این یکی، باز هم و [...]