15تومن فال
ژانویه 31, 2008
15تومن میگیرم قهوه رو میخورم!
پ.ن.1: زنِ حسابی! تو میخوای از آینده و سرنوشتِ من باخبر بشی- سر از کارم درآری، من باید پولشو بدم؟؟
پ.ن.2: درون زندگیِم، خلق و خو و روحیاتِم رو هم خودم میدونم.
پیشبینی
ژانویه 23, 2008
- چرا ازدواج نمیکنی؟
- از طلاق متنفرم
آرزو داشتم یار من تو باشی
ژانویه 14, 2008
بازی آرزوها به دعوت وبنویسی بهنام کمال:
آرزو داشتم با یک مردِ زیاد چاق ازدواج بکنم! (الآن هم دارم کمی، راستش را بخواهید) یک زمانی هم عاشق این آقای چهاردست تو کارتونِ “نیک و نیکو” بودم- خیلی هم جدی! خدای را سپاس بعدها فهمیدم که دنیاپرست است و مست است و اینها. پس همان به که جنسش از مقوا بود! دیدهاید بعضی عشاق که به وصال نمیرسند (کدامها میرسند؟) فیالفور با برشمردن معایب و بزرگنمایی کاستیهای معشوق به خودشان دلداری میدهند و چه بسا مفتخر میشوند که “خدا چقد منو دوس داشت که اونو از سر راهم برداشت!” – با صدای بلند بهایشان میخندم. بگذریم..
آرزو داشتم آدمبزرگ شوم.
آرزو داشتم عروسکهایم بامن حرف میزدنند. شاید این آرزوی خیلی از کوچولوها باشد، مال من اما گناهش گردنِ بهرنگ و عروسک سخنگویش بود-
آرزو داشتم یک خرس داشته باشم- واقعی، نه عروسک.
آرزو داشتم روی شیرهای سنگی که دم در دانشکده شهرمان بود بنشینم- بابا هرروز میگفت: “این که چیزی نیست خودم فردا میبرمت اونجا بری روی شیرِ بشینی عکس هم ازت میندازم!” ولی فقط میگفت. سالها بعد، وقتی دانشجویِ همان دانشگاه شدم اول کاری که کردم این بود! روی یکیشان نشستم.
آرزو داشتم میتوانستم آواز بخونم.
آرزو داشتم آنقدر پول داشتم که هرچقدر به این و آن میدادم تمام نمیشد. (الآن دیگه از این خبرها نیستها!)
یک آرزوی دیگری هم داشتم که اینروزهای قحطی گاز (همان قطعی گاز هم معنی میدهد) بهیادم آمد:
آرزو داشتم آنقدر کوچک و ریز شوم که دربِ بخاری نفتیمان که باز میشد بروم آن گوشهکنار خانه کنم! عکس بخاری را، که اینروزها دوباره پس از سالیان بهکارمان آمده، برداشتم و رو نمیکنم! اسمش را هم گذاشتم حیات دوبارهی جمودات! از آن دوستم که کمی عکاسی خوانده و زمانی روی موضوع مرگ جمودات کار میکرد یاد گرفتهام.
***
الآن نمیشود گفت آرزو.. آدمبزرگ شدهام دیگر: به تناسب زمان و سایر شرایط خواستههای معقول و منطقی دارم که معمولاً برآورده میشود. مثلاً دلم میخواهد رئیس دانشگاهتهران شوم. ثروتمندترین زنِ خیلی جاها شوم. وکیل مجلس که نه، وزیر هم نه، رئیسجمهور شوم بعد بروم به جهانیان بگویم ننگ به نیرنگ شما کاری به من نداشته باشید خودم مملکت را آباد میکنم- بعد کمال را بگذارم معاون اول خودم که هرقدر دلش میخواهد مشهور و پولدار بشود. بزرگ شدهام دیگر. آدمبزرگ.
دوست دارم بازی آرزوهای سنجاقکهای محبوبم را ببینم.
یوز
ژانویه 11, 2008
چه حسی داری ببینی پلنگت برا دیگران گربهست؟
اینجا قایق ها به برف نشسته اند-
ژانویه 11, 2008
دنیای مجازی، آدمهای مجازی
ژانویه 10, 2008
دنیای شیشه و موج را جدی مگیر..
چرایش را مجوی
گاه پیرها خود را جوان می نمایانند.. جوان ها پیر … مردان در کسوت زنان و زن ها دگر..
هر که هر چه می خواهد خود را می نمایاند..
شیشه را ببین موج را دریاب.
ولی باور مکن.
از این شیشه و موج فقط دامنگستری اندیشه ها را بدون سانسورحس کن
فقط ببین
ندان
ببین و ندان
این جا آمده ایم به هم کمک کنیم
که هر که هر چه ناز و نیاز دارد به روی میزی که قمارش نه برد دارد و نه باخت بیاورد
نه برد و نه باخت.
صبرِ یخی
ژانویه 7, 2008
بیگازی میکشیم، میکشیم، میکشیم… تا انقلاب مهدی.
وبلاگ منو نخونید
ژانویه 5, 2008
یکی از خوانندگان محترم وبلاگم به من گوشزد فرمودند که غالب مطالبم درمورد خواستگاران و عشاقم هست : ( این، اون، این یکی، باز هم و باقی)
ایشون سپس در همین راستا دعا فرمودند و یا آرزو کردند (درهرحال) که من هرچه زودتر راهی خانه بخت شوم بلکه بتوانم به چیزهای دیگری هم فکر کنم- یک دنیا ممنون خواننده گرامی!
وبلاگ منو نخونید؛ این مطالبِ اینهارو بخونید:
و







