زمانی …
هيچي – هيچي بابا!
(*) ، (*)
پ.ن. عمومی: این مطلب به فاصله اندکی پس از انتشار با پررویی تمام ویرایش شده است.
پ.ن. محرمانه: بوسم میدی اسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی دونقطهدیبزرگ
كلاً بعداً نوشت: اعتراف ناكرده مان را كلاً پس گرفتيم رفت.
فوریه 12, 2008 at 4:32 ب.ظ
تو میرداماد دیدمش. صدوهشتاد کم کم قدشه
یک ندید بدید!
فوریه 13, 2008 at 8:17 ق.ظ
شرمنده که متوجه این پستتون نشدم.
یعنی نفهمیدم.
موفق تر از همیشه باشی
تقصير منه جانم
فوریه 13, 2008 at 9:37 ق.ظ
معذرت میخوام ؛ عزیزم ، (اينجا خانواده نشستي هاردجان!) گفتی ؟
میگم نکنه به مهتاب کرامتی حسودیت میشه هان ؟
فوریه 13, 2008 at 1:32 ب.ظ
سلام ..
راستشو بخواین منم متوجه این پستتون نشدم همانند دوست عزیز دیگر ..
اولین باره میام اینجا ..
ایشالله دفعات بعد مطالب بیشتری از وبتونو می خونم ..
وقت کردین یه سر بزنید ..
منتظرم ..
موفق باشین … .. .
فوریه 13, 2008 at 4:02 ب.ظ
واي که من دلم لک زده بود واسه خاله زنکي بازي ! حيف… اين سبزي هام داره فاسد ميشه و هيچ سوژه مناسبي براي غيبت و درد دل کردن و اينا پيدا نميشه !!!!
فوریه 13, 2008 at 4:37 ب.ظ
هاننننننننننننننننننننننن؟
آهان!
هیچی!
فوریه 14, 2008 at 7:33 ب.ظ
راست می گه تقصیر خودته که منم متوجه نشدم . همون قد فهمیدم که چند وقته روبراه نیستی .
فوریه 15, 2008 at 12:09 ق.ظ
(ویرایش شده!) گفتی ناردونه ی من !
هاردجان! برادر من.. پدرمن. پدربزرگ!
فوریه 20, 2008 at 6:31 ب.ظ
پس چی؟
فوریه 24, 2008 at 8:43 ق.ظ
چه جالب، شکفته شدی؟
فوریه 24, 2008 at 9:09 ق.ظ
از پیغامک فهمیدم.
اینم اسم باحالیه
فوریه 25, 2008 at 8:19 ق.ظ
مبارکه. من می گم تو باید با یکیشون ازدواج می کردی اونوقت یه تنوعی برای ما هم ایجاد می شد. می اومدیم بزن و بکوب و برقص و از این حرفا.
اون عددهاهم برای امتحان یه چیزی بود. باید قبلا پاکشون می کردم
فوریه 28, 2008 at 3:09 ق.ظ
پس حله، سالی هم موافقتش رو اعلام کرد. کی قرارش رو بزاریم؟