صدمن مور
مارس 27, 2008
یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا کسی نبود. سواری بود که اسب سالاری داشت. یکی از روزها اسب را برد به بازار تا نعل کند. اسب را که نعل کرد و سوار شد، تازیانه شیرینی بر آن فرود آورد. اسب تازهنعل هم شیههکشان روی جاده صاف و سنگی شروع به دویدن کرد. ناگهان صدایی از کنار به گوش سوار رسید:
- آی سوار! آهای سوار! چه میکنی! از صدای نعل اسب تو صدمن گوشت از تنم آب شد!
سوار به جستجوی صدا سربرگرداند اما کسی را ندید. دوباره صدا بلند شد:
- منم سوار! اینجا، این پایین. از اسبت پیاده شو تا مرا ببینی.
سوار از اسب پیاده شد و مورچهای را پیش پایش دید. خندید:
- ای مورچه تو همه همه یک مثقال هم نمیشوی چطور صدمن گوشت از بدنت آب شد!
مورچه جواب داد:
- جانم هرکه به سنگ خود میسنجد.
این حکایت را از میان یکسری افسانهها و متلهای کُردی که در کتابی گردآوری شده بود، بازگو کردم تا سهمی در جشنوارهی نوروزیمان داشته باشم. مشخصات کتاب متأسفانه خاطرم نمانده پیدایش هم نمیکنم الآن.







مارس 28, 2008 at 2:00 ق.ظ
با این حساب ما باید بفرماییم !!
40000 من گوشت !
با احتساب سنگ خویش سنجیدن
مارس 28, 2008 at 8:05 ق.ظ
شکوفه جان. ممنون از شرکتتون. ای کاش عکس را هم لینک دار می کردید که من زودتر متوجه بشوم.
برای این کار هم که بلدید چی کار کنید؟ درسته؟
مارس 28, 2008 at 12:05 ب.ظ
کامنتمان نمی آید فی الواقع
مارس 28, 2008 at 12:37 ب.ظ
اسب سلاری داشت … چه باحال!
مارس 28, 2008 at 3:41 ب.ظ
تقبل الله
مارس 28, 2008 at 5:40 ب.ظ
عجب سنگی داشته این مورچهه!!!
مارس 28, 2008 at 7:10 ب.ظ
افسانه ها، نمایشنامه ها و بازیهای کردی نوشتۀ علی اشرف درویشیان (جلد یک: افسانه ها و متل ها)
مارس 30, 2008 at 9:56 ق.ظ
من داریم تا من!
مارس 31, 2008 at 9:58 ق.ظ
عبرت ميگيرييييييممممم.
آوریل 3, 2008 at 9:48 ق.ظ
سلام شکوفه خانوم.
شرمنده از اینکه دیر به وبلاگت سر زدم.
سال نو را به شما و خونواده محترمتون تبریک عرض می نمایم.
100 سال به هر سالی که دوست دارید.
بازم عذر می خوام.