نمی‌خوانی، نمی‌نویسم، هیچ‌وقت نخواندی، هیچ‌ نخواهم نوشت.

مدت‌هاست ازینجا رفتم، بی‌خداحافظی- الآن هم برنگشتم فقط کمی آمدم یادِ سالی شایگان؛ دوستِ شیرین‌م کنم. و یک ترانه، شاید تنها ترانه‌ی همیشه محبوب‌م رو بگذارم براش عوض این‌که هیچ ‌ وقت‌نکردم باهاش بازی کنم؛ بازی آهنگی.

و همین.

که هرکدام از ما جنازه یک نفر را بر دوش داریم، سوار بر قطار به جای نامعلومی می رویم که نه مبدأ آن را می دانیم و نه مقصدش را؟ دلمان به این خوش است که زنده ایم. *** 

پ.ن: اصل یادداشت