دل من
ژوئن 30, 2008
دل من حالش خوشه اصلاً بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره
دل من حالش خوشه اصلاً بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره. . . . . .
اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیاط خلوت سینهام رو جارو میزنه
میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی؟
به روی خودش نمیآره میپرسه با منی؟
تقدیم به همهی دوستان و دشمنان که نگران حالات و احوالات ما شدند این روزها. با عشق.
لامصب
ژوئن 27, 2008
منتظرت نیستم-
گوشیام میمونه تو اتاق روی تختخواب میرم به کارهام برسم؛ آشپزی میکنم، تایپ، تیوی- نمودار میکشم- میرم بانک، سوار تاکسی میشم روزنامه میخرم. گوشیام مونده تو اتاق؛ منتظرت نیستم . کی ممکنه به من زنگ بزنه؛ دانشجوهام که نمره میخوان یا تحقیقهای 4ماه پیششونُ که صاف گذاشتند این دم آخری .. ای خدا اینهمه گفتم روز امتحان از کسی تحقیق نمیگیرم .. تحویلم بدن – بابا که میگه کجایی مادر؟ کسی بیاد دنبالت- یا چندنفر غریبه که مدعیاند یه وقتی باهاشون صحبت میکردم و خب منم که چیزی یادم نمیآد، میآد؟ کی ممکنه به من زنگ بزنه؛ منتظرت نیستم.
میآم تو اتاقم نگاه به گوشیهه میاندازم: یه پاکت کوچولو روی صفحهی سیاهش نشسته: تویی؟؟ منتظرت نیستم باز ولی دلم هُری میریزه شاید تو باشی! پیام دادی سربهسرم بذاری بعد بگی اشتباهی فرستاده بودی! پیام دادی خودت و خودمُ خر کنی… ولی فقط بانک سرمایه یه شعبهی جدید تو شهر ما باز کرده.. به قول نوید: تنهایی یعنی موبایل پراز اساماسهای بانک ملی، بانک اقتصاد نوین.. میتونستی بهم ایمیل زده باشی. نه! من همهجا بستمات. با کف دست محکم میزنم به پیشونیام. منتظرت نیستم: نمیتونم باشم.
سهربع ساعته دارم با یه گاگولی میچتم انقد از دستش خندیدم ..زنگ میزدی واست میگفتم چیها داریم میگیم به هم که تو بگی خب که چی! زنگ زدم چتت با یکی دیگهرو برام بخونی! زنگ نزدی نمیزنی. . نگاه میکنم به گوشیام؛ چقد منتظرتم. لامصب چه قدر منتظرت ام!
کفر
ژوئن 24, 2008
خدایا تو بوسیدهای هیچگاه
لبِ سرخفامِ زنی مست را
ز وسواس لرزیده دندانِ تو
به پستان کالش زدی دست را؟
*
خدایا تو لرزیدهای هیچگاه
به محراب کمرنگ چشمانِ او
شنیدی تو بانگ دلِ خویش را
ز تاریکی سینهی تنگ او؟
*
خدایا تو گردیدهای هیچگاه
بهدنبال تابوتهای سیاه
ز چشمان خاموش پاشیدهای
بهچشم کسی خون بهجای نگاه؟
*
دریغا.. تو احساس اگر داشتی
دلت را چو من مفت میباختی
برای خود ای ایزدِ بیخدا
خدای دگر نیز میساختی
از نصرت رحمانی
او
ژوئن 22, 2008
10 اشتباه که فاتحهی یک رابطهی عاشقانه را میخواند
ژوئن 20, 2008
1- هی راه نروید و بگویید ” من تورو بیشتر دوست دارم” ، “اونقد که من دوسِت دارم، تو هم داری؟” و.. یا با عباراتی چون ” نه به اندازه من” و “بیشتر از اونکه فکر کنی” و.. . گردوخاک را به سمت خود نپاشید- بهخاطر داشته باشید حتی اگر شما اول احساس خود را ابراز کرده باشید یا بهبیان دیگر، پیشنهاد از شما باشد، موظف نیستید همهی بار عاطفی رابطه را بهدوش بکشید! چهبسا که وی هم همانقدر و یا حتی بیشتر و بیشتر سرگشتهی کویتان باشد. پس کمی خویشتندار باشید.
2- فریب احساسات خودتان را نخورید (خصوصاً اگر از نوع ششم یا هفتم باشند)؛ شما همواره میتوانید احساسات درونتان را محترم بشمارید اما مجبور نیستید بر مبنای آنها تحلیل، قضاوت و نتیجهگیری کنید- “اگر دوستم داشت حس میکردم” “الآن حتماً پشیمونه؛ آخه احساس میکنم” ، “داره به من فکر میکنه؛ یه حسی بهم میگه”، “میلم خیلی کم شده، حتماً اون هم همینه.. خب دل به دل راه داره دیگه” {!!!} – درنظر داشته باشید، احساسات شما، تلخ یا شیرین، عمیق یا در سطح، آزاردهنده یا مُسکّن، چیزی بیش از احساسات شما نیستند و عشقورزی کنشی با حداقل دو کنشگر است، که در غالب موارد مستقل از هم اندیشه، احساس و همینطور ابراز میکنند. پس تلقی خودتان از آنچه درمیانست را ، بیجهت به وی نسبت ندهید.
3- اصرار نکنید- مدام وی را به بیوفایی، نامهربانی، سنگدلی و بدتر از آن کممحلی متهم نکنید؛ ممکنست در درون خود از نسبتهای شما احساس غرور کند و به خود بقبولاند که همهی اینها هست! شنیدهام میگویند: “هیچکس از خودش خشنود نیست مگر اینکه دستِکم یکنفر او را آدم خطرناکی بداند!” پس مراقب باشید تا کلاهتان نیافتاده پس معرکه!
4- مرتب با این و آن مشورت نکنید. بهترست بپذیرید هیچکس به اندازه شما در مورد رابطهی عشقیتان صاحبنظر نیست. ضمناً تا زمانیکه خودتان میخواهید، شخص دیگری نمیتواند مواضع و یا احساساتتان را تغییر دهد؛ پس آرام باشید و به راهتان ادامه دهید.
5- اولین لزوماً بهترین نیست؛ چنانچه اولین ملاقات خصوصی، اولین کافهنشینی طولانی، اولین آغوش، اولین بوسه یا هر قدم اولی که شما را بیشتر به هم نزدیک کرده آنطور نبوده که تصور میکردید فوراً مأیوس نشوید. شاید هم ضرر نکنید اگر کمی پرتوقع باشید، اما رویاها را کنار بگذارید. شتاب نکنید؛ چه بسا پس از دفعات عشقبازی پی ببرید که بهراستی چگونه به بهترین وجه از هم محظوظ خواهید شد.
6- درهنگام عصبانیت صحبت نکنید. خیلی ساده میتوانید گفتگو را قطع کنید. اگرچه اندکی پس از رابطه شما بهراحتی میتوانید حدس بزنید کدام کلمات بیش از هرچیز برای او آزاردهنده است ولی دست نگهدارید! لازم نیست حتماً همین الآن کفر او را در بیاورید تا بیحساب شوید.
راههای زیادی هست برای تلافی با عوارض آتیِ کمتر.
7- تنبلی نکنید! میشود گفت عشقورزی و خاطرخواهی هم یکی از کارهاییست که در طول روز، هفته یا ماه باید ساعاتی چند بدان اختصاص دهید؛ اوممم.. شاید مثل بهروز رسانی وبلاگ. پس بیآنکه اسیر توهم عشق خودجوش باشید (تصور اینکه عشق واقعی همهچیز را با خود میآورد)، برای احساستان وقت بگذارید. اگر فکر میکنید برای دیدنش به کوه قاف هم خواهید رفت، پس سر قرار 5صبح توچال هم بیبهانه حاضر شوید. در تداوم یک رابطهی عاشقانه داشتن یک احساس عاشقانه لازمست اما کافی نیست.
همچنین: بیش از آنکه حرف بزنید عمل کنید.
8- فایدهی اینکه خودتان را یک وفادار احمق نشان دهید چیست؟ هرچه بیشتر ادعا کنید آسیبپذیرتر خواهید بود. بگذارید حس کند ممکنست رقیب داشته باشد. بالابردن توقع او نسبت به وفاداری شما، همان وفاداری را در نظرش کمارزش خواهد کرد. پس از مدتی خواهید دید که موظف هستید وفادار باشید بیآنکه پاداشی دریافت کنید-
بله! شما باید بهخاطر هر ذره احساسی که خرج میکنید مزد بگیرید؛ بیتعارف!
9- آیا این اصلاً یک رابطهی عاشقانه است؟ آیا واقعاً یک رابطهی دوسویه است؟ اشتباه نکنید. تا دیر نشده جایگاه خود را چنانکه هست، نه چنانکه آرزو دارید باشد، بشناسید. خودتان خودتان را سرکار نگذارید.
و
10- سخت نگیرید! هیچ آدابی و تربیتی مجوی/هرچه میخواهد دل تنگت بکن!
عبور میکنم
ژوئن 12, 2008
- رفتی گفتم که قید دنیا بزنم
دیدم که نباید اینچنین جا بزنم (!)*
آن کوچه هنوز هم پرخاطره است
یادم باشد که سری به آنجا بزنم
* درج علامت تعجب از آنروست که نمیدانم این بنده خدا شاعر که اسمش را هم نمیدانم با چه هدفی یکهو از مقدمهاش در مصراع اول به نتیجهاش در مصراع دوم رسیده با اینحال من ندیده و نشناخته به وی اقتدا کردم و آمدم سری به اینجا بزنم- میخواهم باز هم بنویسم از چیزهایی که دوست میدارم روزها، شعرها، دانهها وووووووو! مقولهی محبوبم ازدواج و اینها.. با همان عناصر فتیشی هم آمدم:
قبل از هرچیز یک صحبت مختصر با یک دوست نادیدهی قدیمی داشته باشم:
ببین! من هرگز بهت نگفتم که اونجوری هستی و یا حتی شبیهِ آدمهای اونجوری هستی ولی ای کاش گفته بودم؛ الآن دارم فکر میکنم که ای کاش گفته بودم اینجوری الآن باهم بیحساب شده بودیم ولی من نگفتم و حالا تو هستی که به من بدهکاری بدجور. تو هستی که به من بدترین نسبت ممکن رو دادی و من نه میبخشم و نه فراموش میکنم. هرچند، عبور میکنم. مهم نیست که اینو میخونی یا نمیخونی. که میشنوی یا نمیشنوی. کلاً دیگه هیچ کاری که میکنی یا نمیکنی مهم نیست. مهم فقط اینه که دیگه مهم نیست، نیستی.








