کفر
ژوئن 24, 2008
خدایا تو بوسیدهای هیچگاه
لبِ سرخفامِ زنی مست را
ز وسواس لرزیده دندانِ تو
به پستان کالش زدی دست را؟
*
خدایا تو لرزیدهای هیچگاه
به محراب کمرنگ چشمانِ او
شنیدی تو بانگ دلِ خویش را
ز تاریکی سینهی تنگ او؟
*
خدایا تو گردیدهای هیچگاه
بهدنبال تابوتهای سیاه
ز چشمان خاموش پاشیدهای
بهچشم کسی خون بهجای نگاه؟
*
دریغا.. تو احساس اگر داشتی
دلت را چو من مفت میباختی
برای خود ای ایزدِ بیخدا
خدای دگر نیز میساختی
از نصرت رحمانی






ژوئن 24, 2008 at 7:57 ب.ظ
به به. عجب شعریه
ژوئن 25, 2008 at 7:16 ق.ظ
دم نصرت خان رحمانی و ایضا دم شما گرم
ژوئن 26, 2008 at 8:52 ب.ظ
خطرناکه…
میلرزونه…
ژوئن 28, 2008 at 8:36 ق.ظ
بسیار زیبا بود هوش از سر ما برد همه ی حرف ما را در یک شعر بیان . کرد اعجاز داشت