لامصب

ژوئن 27, 2008

منتظرت نیستم-

گوشی‌ام می‌مونه تو اتاق روی تخت‌خواب می‌رم به کارهام برسم؛ آشپزی می‌کنم، تایپ، تی‌وی- نمودار می‌کشم- می‌رم بانک، سوار تاکسی می‌شم روزنامه‌ می‌خرم. گوشی‌ام مونده تو اتاق؛ منتظرت نیستم . کی ممکنه به من زنگ بزنه؛ دانشجوهام که نمره می‌خوان یا تحقیق‌های 4ماه پیش‌شونُ که صاف گذاشتند این دم آخری .. ای خدا این‌همه گفتم روز امتحان از کسی تحقیق نمی‌گیرم .. تحویل‌م بدن – بابا که می‌گه کجایی مادر؟ کسی بیاد دنبالت- یا چندنفر غریبه که مدعی‌اند یه وقتی باهاشون صحبت می‌کردم و خب من‌م که چیزی یادم نمی‌آد، می‌آد؟ کی ممکنه به من زنگ بزنه؛ منتظرت نیستم.

می‌آم تو اتاق‌م نگاه به گوشی‌هه می‌اندازم: یه پاکت کوچولو روی صفحه‌ی سیاهش نشسته: تویی؟؟ منتظرت نیستم باز ولی دلم هُری می‌ریزه شاید تو باشی! پیام دادی سربه‌سرم بذاری بعد بگی اشتباهی فرستاده بودی! پیام دادی خودت و خودمُ خر کنی… ولی فقط بانک سرمایه یه شعبه‌ی جدید تو شهر ما باز کرده.. به قول نوید: تنهایی یعنی موبایل پراز اس‌ام‌اس‌های بانک ملی، بانک اقتصاد نوین.. می‌تونستی بهم ایمیل زده باشی. نه! من همه‌جا بستم‌ات. با کف دست محکم می‌زنم به پیشونی‌ام. منتظرت نیستم: نمی‌تونم باشم.

سه‌ربع ساعته دارم با یه گاگولی می‌چتم انقد از دست‌ش خندیدم ..زنگ می‌زدی واست می‌گفتم چی‌ها داریم می‌گیم به هم که تو بگی خب که چی! زنگ زدم چت‌ت با یکی دیگه‌رو برام بخونی! زنگ نزدی نمی‌زنی. . نگاه می‌کنم به گوشی‌ام؛ چقد منتظرتم. لامصب چه ‌قدر منتظرت‌ ام!