سارا تفکری چگونه موجودی است؟
اکتبر 27, 2008
مثل خر هم را میفهمیدیم من و سارا تفکری؛ اسماش دقیقاً همین بود: اینکه میگویم دقیقاً یعنی نمیشد صدایش کنی: تفکری؟ یا داد بزنی: هی سارا با توام! باید حتما درست میگفتی سارا تفکری تا پدید میآمد. اولین بارها که باهم قاطی شده بودیم سرگرمیمان بازگویی تکه پارههای محبوب کتابهایی بود که خوانده/دیده بودیم؛ یک کاری بود شاید شبیه اینی که این مجموعه میکند. بعدتر که از پیشام کوچید برای هم نامه مینوشتیم طومار طومار قلم به قلم. کمی بعد تکنولوژیک شدیم! دانشگاهی که شدیم سالی یکی دو، سهبار هم را میدیدیم؛ همان وقتها بود که من کشف کردم سارا تفکری یکجورِ مرموزِ خوشایندی «من» است در روزهایی بعد از زمان حال؛ مزخرف نگویم بهتر است: درواقع، زندگیاش با یک فاصله زمانی از من پیشتر بود: انگار اتفاقات، شرایط، موقعیتهای مشابهی را لمس میکردیم منتهی با اختلاف زمانی حسابشده. با وجود او نیاز به هیچ کفبین و فالگیری نداشتم.
الآن بیشتر از دوسال است که ندیدماش و نمیدانم با خودش دارد چه میکند. چندروز پیش به صرافت افتادم صدایش کنم. جواب نداد؛ شاید چون اسماش را دقیقاً نگفته بودم. دیشب اسماش را توی گوگل جستجو کردم: هم اسمش در رادیوزمانه با توکای مقدس گفتگو کرده بود. از کجا که خودش نباشد؟ بیشتر رفتم: اینجا و اینجا دوستاناش اسم دقیقش را آورده بودند. دیگر خودش بود ولی مال خیلی قدیم، آن موقع که گم نشده بود.
دلم برایش تنگ نه که نشده باشد ولی محض دلتنگی نیست که پیاش را گرفتم. راستش میخواهم بدانم… نه. نه. جداً از دلتنگی است. دروغ چرا. دوست دارم ببینمش: با همان تن باربی همیشه رژیماش. همان دماغی که خیلی خوب عمل شده بود. همان چشمهای پشت ویترین و چتر موهای نمیدانم چه رنگی اش. که یک دست لباس جالب پوشیده از همانها که میدانم تا چندوقت دیگر مُد میشود و او مجبور میشود بگذاردشان کنار.






اکتبر 27, 2008 at 8:44 ب.ظ.
[...] پ . ن سارا تفکری چگونه موجودی است؟ [...]
اکتبر 27, 2008 at 9:50 ب.ظ.
خوبه آدم یه دونه از این دوستا داشته باشه .
راستی فکر کنم اشتباهی پست قبلیت رو جدی گرفتم . در جریان بگو و مگوت با نگاه نو نبودم . فکر کنم یه کم بی حوصله و عصبانی هستی . بهت نمیاد انقده تند و بی منطق انتقاد کنی .
بالاخره چی شد؟ بی حوصله و عصبانی ام یا آروم و منطقی؟ شما شناختتون از نویسنده ی یک وبلاگ رو معمولاً چطور به دست می آرید؟ بررسی وبلاگ و نوشته های خودش؟ یا پیگیری مهمل بافی یک وبلاگ نویس دیگه راجع بهش؟ به هرحال باز هم توضیح میدم؛ در اون مورد خاص من انتقادی نکردم که منطقی باشه یا نباشه. فکر میکنم انتقاد اساساً خیلی کار با ارزشتری هست خیلی بیشتر از اون که برای یک مشت رونوشتِ مهملِ یک فاشیست خرجشون کنیم. منتها باید بدونیم به چی میگن انتقاد به چی نمیگن و … – جناب مدیر اضافه میکنم قضیه اهمیت چندانی نداره برای من دست کم. متاسفم اگه احیاناً به خاطر پست قبلی (قبل تر از قبلی) ذهنتون درگیرش شد.
اکتبر 28, 2008 at 6:40 ق.ظ.
سلام ناردونه عزیز خوبی؟من از طریق وبلاگ گجمو با وبلاگت آشنا شدم اجازه میخوام لینکت کنم
البته اجازه هم ندی مهم نیست اینکارو میکنم!!!!!!!!!!!
هرکار که عشقته بکن عزیزم. اجازه که نمیخاد که
اکتبر 28, 2008 at 5:59 ب.ظ.
امیدوارم به آرزوت برسی هر چند که آدما عوض میشن اما انگاری تو همون ناردونه ای بی آنکه عوض شده باشی.
اکتبر 28, 2008 at 8:22 ب.ظ.
چه شده است این دیزرت کننده را؟
اکتبر 29, 2008 at 8:06 ق.ظ.
سلام
خوش به حالتان
من که تا به حال از این دوست ها نداشته ام
اکتبر 29, 2008 at 8:20 ق.ظ.
خوب مام یکی رو قبلا می شناختیم که الان واسه خودش آدمی شده می اومدیم تو وبلاگمون می گفتیم که یه زمانی باش دوست بودیم
–
چی میگه این سروش؟ فکر کنم کامنتو اشتباه گذاشته
اومم- یکی از اینا که بهش لینک داده بودم پیداش کرد واسم- از قضا هیچ پخی هم نشده بیخودی خودمو بدنام کردم
–
فکر کرده سروش که من از حال تو خبر دارم لابد- دارم؟ ندارم؟
اکتبر 29, 2008 at 4:41 ب.ظ.
سلام.منم دوستای دوره دبیرستانمو گم کردم.دلم براشون خیلی تنگ شده….
اکتبر 30, 2008 at 10:38 ب.ظ.
خب معلومه هنوز هم عصبانی هستی . اگه گفتم بهتون نیاد بخاطر شناختی بود که از مطالب وبلاگت داشتم که بنظر می رسید آدمی باشی که مسائل اطرافت رو زیاد جدی نمی گیری و حرص بی خودی نمی خوری . اگه اشتباه کردم معضرت می خوام . نیازی به تاسف هم نیست چرا که کامنت زیر اون پست به اندازه کافی نشون می ده که ذهن من چقدر درگیر شده .
اکتبر 30, 2008 at 10:39 ب.ظ.
در ضمن اگر دقت می کردی من نوشته بودم که در جریان بحث شما و نگاه نو نبودم . پس برداشتم نظرات کس دیگری نبوده . حالا هم که فکر می کنم اصلا برداشت خاصی نکردم . خوش باشید
اکتبر 31, 2008 at 9:36 ق.ظ.
هیچ می دونستی که منم خیلی دوست داشتم بدونم این دوست ندیده ات چگونه موجودی است؟
فامیل جان خوب شد اومدی! والا یکی اینجا منو خورده بود!
اکتبر 31, 2008 at 11:51 ق.ظ.
روز دختر بر شما مبارک باد 8)
نوامبر 1, 2008 at 7:46 ب.ظ.
من ام خیلی دلم میخاست بدونم این موجود کیه یا چه جوریه…اتفاقن دیشب ام خیلی تلاش کردم که برات کامنت بزارم این وب پیج لعنتی ات مدام پیغام منو پاک میکرد و یه غلطی برای خودش موجه میدونست که راه ام نده…من همچنان معتقدم دماغ ام ساالمه سالمه …آدما گاهی واسه فرار از جهالت نوجونی شون دست به کارا میزنن پس تو نباید جلوی روم دربیای که من عمل اش کردم…..چه طوری مالی جانم؟:)
نوامبر 1, 2008 at 7:48 ب.ظ.
هی من ای میل ام رو جا گذاشتم تا بتونم شماره ات رو گیر بیارم….منتظرم نزاری ها…من کلی هیجان زده ام
نوامبر 1, 2008 at 9:54 ب.ظ.
به سارا تفکری: من از تو جاهلتر بودم ولی خدائیش دماغ تو از مال من گنده تر بود حالا گذشته ها گذشته.. اشکال نداره. دوستت شماره ات رو برام گذاشت ولی من دیدم هنوز ایرانی دیگه حال نکردم بهت زنگ بزنم! اما تاآخر هفته اینکارو میکنم حتی میتونم بیام پیشت- وای خدا منم هیجانم
نوامبر 7, 2008 at 8:11 ق.ظ.
این بود؟دیدی خوندمش
نوامبر 25, 2008 at 6:02 ق.ظ.
هر چقدر فکر می کنم می بینم نمی شه نگفت که چقدر خوب نوشتی. البته آدم در توصیفات خیلی وقتها اغراق می کنه. طوری که طرف در نوشتار خیلی دوست داشتنی تر از اون چیزی به نظر میاد که شاید در حقیقت. یعنی سارا تفکری همین قدر جالب هست؟! مهم نیست. ولی خوب نوشتی.
ژانویه 12, 2011 at 10:24 ق.ظ.
سلام
فكر ميكنم سارا تفكري كه ميشناسم هم همين باشد
رودخانه اي خروشان و پر پيچ و تاب
هميشه ارماني و هميشه سخت كوش هر چه كه بخواهد بالاخره مي يابد
عاشق اينم كه فيلمهايي را كه ديده بنشيند و با هيجان تعريف كند صحنه به صحنه نه ثانيه به ثانيه
انگار كه منم كه در سينما نشسته ام و فرم فرم فيلم از جلوي چشمانم ميگذرد
اري سارا تفكري تو و من بيگمان يكي هستند
ژوئیه 8, 2011 at 6:36 ق.ظ.
این سارا تفکری رو پیداش کردین یه خبری بدین
ظاهرا انگلیسه الان
ما فک کنم یه جورایی فامیل باشیم
اوت 24, 2011 at 10:30 ب.ظ.
chejuri bet khabar bedam sheri?