این غرور بیمرام
نوامبر 26, 2008
شده از همیشه، توی خانهی مردی باشی و هی ببینیاش باز دلات آنقدر تنگاش باشد که بخواهی برداری کتاش را بو کنی. سر آستیناش را بچسبانی به لبات. بوی پاکت سیگارش را ببلعی؟ شده آنقدر بیتاب شوی برداری همهی این کارها را بکنی واقعاً؟ و او توی اتاق کناری باشد و نفهمد و نداند و سالها پیش، یکی از روزهای همیشه، یا شبهای آن، خودش این غرور بیمرام را درونات کاشته باشد؟
آن مرد وسطی را میگویم؛ شده؟






