این غرور بیمرام
نوامبر 26, 2008
شده از همیشه، توی خانهی مردی باشی و هی ببینیاش باز دلات آنقدر تنگاش باشد که بخواهی برداری کتاش را بو کنی. سر آستیناش را بچسبانی به لبات. بوی پاکت سیگارش را ببلعی؟ شده آنقدر بیتاب شوی برداری همهی این کارها را بکنی واقعاً؟ و او توی اتاق کناری باشد و نفهمد و نداند و سالها پیش، یکی از روزهای همیشه، یا شبهای آن، خودش این غرور بیمرام را درونات کاشته باشد؟
آن مرد وسطی را میگویم؛ شده؟







نوامبر 26, 2008 at 9:44 ب.ظ
مغرور بودنش کمتر از معقول بودنش به چشم می آید
نوامبر 27, 2008 at 5:08 ق.ظ
اول: قهرو خودتی! اون اسمش یه چیز دیگه بود
دوم: من امروز جدی ام و اصلن شوخی نمی کنم
سوم: چرا نه!آره منم باهات موافقم خودشون باعث شدن ما اینجوری بشیم. در مورد من که اینجوریه هرچند شاید یه جاهایی آدم باید سعی کنه از اون حالت در بیاد اما خیلی مشکله من که تا حالا نتونستم:)
نوامبر 27, 2008 at 5:09 ق.ظ
راستی عکس می نماییم یعنی چی؟!!!
نوامبر 27, 2008 at 6:40 ق.ظ
آره شده!
لعنتی انقدر خوب کاشت این غرور بی مرام را که هنوز دست و پا می زنم!
نوامبر 27, 2008 at 7:53 ق.ظ
نه واسه من نشده
نوامبر 27, 2008 at 9:17 ق.ظ
عجب عكس خفني انداختي
از كجا گير آوردي خيلي با اين جور تيپ ها حال مي كنم
نوامبر 27, 2008 at 11:31 ق.ظ
این چیزایی که گفتی جزو علایق زنانه است و برای ما مردها کارساز نیست.
با اینکه خودم، زمانی سیگاری بودم،هیچوقت دوست نداشتم سیگاری ببلعم.
با اینکه همیشه پدرو بیشتر از مادر دوست داشتم و خیلی وقتا ازش خبر نداشتم و …… اما هیچوقت چنین حسی در من پیدا نشد که کتش رو بو بکشم و یا سر آستینش رو ببوسم.
با اینکه الان خودم پدرم،فکر نمی کنم دخترم چنین حسی نسبت به من داشته باشه.
با اینکه…………
با اینکه…………
با اینکه…………
نوامبر 27, 2008 at 7:44 ب.ظ
مردانه اش را بخواهی، بله شده.
نوامبر 27, 2008 at 8:24 ب.ظ
اينايي كه گفتي مردا هيچ حسي نسبت بهش ندارند، و اصلا نمي فهمند، هميشه همينجوريه، طبيعت مرداست…
نوامبر 27, 2008 at 11:04 ب.ظ
[...] این غرور بی مرام [...]
نوامبر 27, 2008 at 11:27 ب.ظ
…
نوامبر 29, 2008 at 6:43 ق.ظ
نه به جان تو. من آخر خودم مردم …. می دانی که!
نوامبر 29, 2008 at 7:33 ق.ظ
آره شده و عجب تداخلی پستت با حس من داره…
نوامبر 29, 2008 at 10:11 ق.ظ
راستش رو بخواي غرور آره .
نوامبر 29, 2008 at 4:44 ب.ظ
نه، نشده!
نوامبر 29, 2008 at 7:39 ب.ظ
بیشتر از اون که غرور اون باعث این کارا بشه، تعلق خاطر باعث این کاراست
نوامبر 30, 2008 at 2:30 ب.ظ
می گم خوب ملتو سرکار گذاشتی ها! آخه ناقلا قلمت هم آدمو به خطا می ندازه من یکی که عمرن فک می کردم ناردونه خانوم … باشه

))))
من که پسر نیستم ولی فک کنم پسرا غرورشون بیشتر از دختراس و اینجور مسائل بیشتر برا پسرا اتفاق می افته بعدشم دخترا معمولن بابایی ان و خیلی جاها در بیان احساساتشون راحت ترن
البت من این توضیحات رو برا تو ندادم برا اون بنده های خدا دادم که کامنت گذاشته بودن
راستی کجایی نیستی نمردی که یه وخت؟
نوامبر 30, 2008 at 2:33 ب.ظ
راستی نکنه تو واقعن …
نوامبر 30, 2008 at 8:30 ب.ظ
نه
دسامبر 1, 2008 at 7:48 ق.ظ
عجب حکایتی، غم انگیز بود.
دسامبر 1, 2008 at 8:46 ب.ظ
عشق بازي را ببين!!!!!!
دسامبر 2, 2008 at 9:09 ق.ظ
نُچ نمی شه آخه تو دختری نکنه فک می کنی من پسرم
دسامبر 2, 2008 at 2:46 ب.ظ
شده
شده ..
دسامبر 3, 2008 at 5:34 ق.ظ
یه چیز دیگه بذار خسته شدم(شکلک عصبانی) پست فروشی داریم ها تازه تخفیف هم داره با اشانتیون ؛)
دسامبر 3, 2008 at 7:34 ق.ظ
آره شده.
دسامبر 5, 2008 at 8:19 ب.ظ
چه عجب آپ کردی . آره شده . در مورد مادرم هر روز اتفاق می افته . فقط حیف که من زیادی مغرورم
دسامبر 6, 2008 at 8:39 ب.ظ
عکسی که گذاشتی(پست بالایی رو می گم) آدمو …. می کنه. هر چی دوس داری جای اون نقطه چین بذار اما چی شد یکهویی همچین عکسی گذاشتی؟!
متنش خشگل بید جیگر ولی عکسش یه چیز دیگه ای بید ؛)
دسامبر 7, 2008 at 6:36 ب.ظ
بسیار زیاد ولی متاسفانه(خوشبختانه) عشق ما سیگار نمیکشه، عوضش کش سرش، که خیلی وقت پیش دست من مونده کار همین سر آستین و پاکت سیگار رو میکنه
دسامبر 8, 2008 at 5:10 ق.ظ
یعنی اینقد تابلو بود(شکلک خنگولانه!)
.
.
.
.
.
.
.
که تو هم فهمیدی ؛)
دسامبر 11, 2008 at 6:38 ق.ظ
هدرت ینی چی آقا?!!!!!
ما که نگرفتیم خانوم!!!
دسامبر 17, 2008 at 4:54 ب.ظ
سلام ناردونه خانم
خوشحال شدم به وبلاگم سر زدید
ژانویه 9, 2009 at 1:33 ق.ظ
نه والا، نشده. اما اینجوری که توصیف کردین، خوب ِ خوب میشه تصور کرد حستون رو…
نمیدونم چرا حس میکنم این سه آقا جلوی برج میدون آزادی عکس انداختن! حسم درسته؟
حس میکنی؟
ژانویه 9, 2009 at 1:35 ق.ظ
عکسای قدیمی، آدمای قدیمی، لباسای قدیمی، مدل موهای قدیمی و… رو که میبینم میرم به خیالات.
مرسی. این عکس، الکی برد منو تو خیالاتی که مدتها بود تجربه نکرده بودم.