آنکس که میخندد
دسامبر 18, 2008

هنوز خبر ناگوار را نشنیده است؛ به مادرم چیزی نگفتیم، چون روزهای تعطیل را خیلی دوست دارد که برای خودش راحت بخوابد. چون دارد قند میسابد که جای شکر با پودر قند کیک بپزد که کاممان شیرینتر شود. چون میخواهد امشب جلیقهی سفیدصورتیام را تمام کند. چون امشب خیلی زود است که بفهمد. چون یکروز دیرتر بداند هم یکروز است. چون پسفردا شب یلداست. چون آنقدر “آنها که دیگر پیشمان نیستند” دارد یادشان کند که درازای شب کم میآید. چون این یکی را سی یلداست که ندیده است…
از سر شب که شنیدهام هی میآیم برایش آف میگذارم که دایی هستی؟ نیستی؟ یک خبر از خودت بده. و کنترلجی میزنم. اسمایلیاش بیدار نمیشود. خبر را دادهاند. مادر نمیداند. من که میدانم؛ باید ولی قبلاش موقعیتاش را به “just dead” تغییر میداد. دارم فکر میکنم آدم باید همیشه گوشهی مسنجرش بنویسد در چه حالیست.
+ آن وسطی من نیستم. آنروز من دنیا نبودم.
مژده به تهرانیها!
دسامبر 17, 2008
بازی مشکوک
دسامبر 13, 2008
نمیفهمم این بازی مشکوک چه معنی داره که این عوامل استکبار راه انداختند؛ زنجیر و قفل و سایر آلات مبتذله.. کم فتیشی بود اینجا حالا ملت میآن دنبال اربابشون هم پیش ما بگردن از فردا.
به هرحال من آمادگی زنجیر شدن به همه عناصر ذکور موجود در وب رو دارم- زبلخان رو هم دعوت میکنم به بازی- اگر اجابت نکرد هم فدای سرم.
ظهور درد
دسامبر 6, 2008
مرگ غرورمو ببین
زوال غمگینِ شعر و شکوفه و نورِ
زوال قلبمو ببین
تنها تو میبینی، چشم شب و زمین کورِ








