گفتوگو
ژانویه 8, 2009
(یکروز سرد؛ داخل یک اتومبیل در حال توقف)
پسر: تو اصلاً اعتمادبهنفس نداری. این که نمیشه..
دختر: خب خجالتیام دیگه!
پسر: خجالتی مال یه دیقهاته!
دختر: چیکار کنم خب!
پسر (به آرامی) : عشق من! باید روحیهاتُ تقویت کنی..
دختر: چهجوری آخه!
پسر: اعتماد بهنفسات ببری بالا—اینهمه کتاب روانشناسی هست (به هیجان میآید) اصلاً کتاب چرا! مگه من مردهام! خودم بت میگم چیکار کنی! پا میشی میری باشگاه.. کلاسهای ورزشی.. کلی سرحال میشی برا خودت- اصن چه خرم من! برو رانندگی یاد بگیر! انقد احساس قدرت بت میده! دختر تو باید قدر خودتو بدونی! خیلی چیزها در تو هست که دیگران بویی ازش نبردن.. میفهمی چی میگم؟
دختر: هوم.. آره-
پسر: خب آره! بله که آره! (مکث) الآن خوبی جیگرم؟ ناراحت که نشدی از حرفام، شدی؟
دختر: نه بابا. راس میگی دیگه..
پسر: عزیــــــــــــــــــــزم! بیا حالا خوش بگذرونیم دیگه نمیخوام بش فک کنی- خب؟ کجا بریم امشب؟ چیکار کنیم دوس داری؟
دختر: اومممممممم.. بریم امشب خونهی شما منو به مامانت معرفی کن
پسر: ! مثاینکه زیادی روت کار کردم!






ژانویه 8, 2009 at 11:22 ق.ظ
خیلی باحال بود
دست گلت درد نکنه
راستی پیشوت در چه حاله شین؟
قبونش بشم.. آخرش مرض قند میگیره از بس شیرینی جات میدیم به خوردش!
ژانویه 8, 2009 at 12:06 ب.ظ
بسی لذت بردیم …
ممنون
نوش
ژانویه 8, 2009 at 5:58 ب.ظ
باریکلا.فقط خودت نری این باشگاه های اعتماد به نفس سازی!
پس کی بره؟
ژانویه 8, 2009 at 8:14 ب.ظ
تو کلن باحالی جیگر! این که برا خودت اتفاق نیفتاده بود ؛)
قربون شما! نه بابا من خودم اتفاقم.
ژانویه 8, 2009 at 8:34 ب.ظ
هموني كه بهت گفتم
نگفتی که چیه که! فقط گفتی باریکه
ژانویه 9, 2009 at 12:45 ق.ظ
ژانویه 9, 2009 at 7:26 ق.ظ
جالب بود!:)
ژانویه 9, 2009 at 7:28 ق.ظ
خب عزیزم میگم میخوای امشب همون قلیونو بزنیم از شنبه روت اعتماد به نفست کار کنم! نظر مثبت تو چیه؟
مثبته
ژانویه 9, 2009 at 9:01 ق.ظ
سپاس.
ژانویه 9, 2009 at 5:53 ب.ظ
بدی اعنماد به نفس اینه ،ییهو غیرقابل کنترل می شه
.
.
()
ژانویه 9, 2009 at 6:17 ب.ظ
چه حرکت لوسیه که آدم دونه دونه به کامنتا جواب بده!
ژانویه 9, 2009 at 6:51 ب.ظ
=))))))) این پسره رو به منم معرفی کنین کارش خیلی خوبه !
ژانویه 9, 2009 at 8:17 ب.ظ
یا بریم خونهتون منو چیز کن!
ژانویه 10, 2009 at 12:38 ق.ظ
صحنه ی پایانی-نمای داخلی-
[پسر سر دختر را به وسط پاهای خودهدایت میکند،و کاپشنش را بر رویش می اندازد و در حالی که به افق خیره شده،نیشش را باز میکند.کاپشن تکان تکان میخورد]
پایان-پست بعدی لطفا
ژانویه 10, 2009 at 9:34 ق.ظ
دفعه ی دیگه که صحبت اعتماد به نفس و اینا رو پسره کشید وسط دختره باید بگه زر نزن …
ژانویه 10, 2009 at 2:28 ب.ظ
واقعاً كه!!
دختر هم دخترهاي قديم!!
ژانویه 10, 2009 at 10:54 ب.ظ
آن بحث بالا که فرمودید، بله بسیار لوس است.
همیشه یک چیز هایی لا به لای رابطه ی زن ها و مرد ها هست، اگرچه کم رنگ، اما انسان را سخت به گریه می اندازند. سخت… آن هم از روی رقت.
ژانویه 12, 2009 at 4:45 ق.ظ
این مدلیش رو دیگه ندیده بودم ، آخر الزمان شده
من نمی دونم کی میگه این دختر ها مظلومن و این طور مسائل !
حیوونی پسر ها
ژانویه 12, 2009 at 9:09 ق.ظ
خدمت رسیدم که عرض کنم، یه لبخند هم این پایینِ وبلاگِ شما قایم شده
ژانویه 13, 2009 at 12:56 ب.ظ
پس کوش؟
ژانویه 14, 2009 at 8:44 ب.ظ
خیلی جالب بود. از اونایی بوده که دختره دروغ میگفته اساسی!
ژانویه 17, 2009 at 5:33 ق.ظ
نمیشد حدس زد آخرش را … عالی بود
ژانویه 18, 2009 at 8:00 ب.ظ
من (پسر)دلم خیلی میخواد با دختراینطوری حرف بزنم! اما بلد نیستم! و نمی دونم چجوری یاد بگیرم! یعنی یاد بگیرم که چجوری انفدر خوب در باره انتظارات، مشکلات و انتقادات حرف بزنم که موثر باشه، بی احترامی نشه، دعوا نشه و …!!!
کمک!
ژانویه 19, 2009 at 6:27 ق.ظ
با حال بود!!!!!
ژانویه 24, 2009 at 12:31 ق.ظ
به به , به به