یک قصه‌ی قدیمی

نوامبر 8, 2007

شب جمعه‌ای، یعنی پنج‌شنبه‌شب با یکی از دوستای خوشگلم که دانشجوی سال آخر دکترای حرفه‌ای هست، تر وتمیز و مرتب، ترگل و ورگل پاشدیم رفتیم شهرک، پاساژ گلستان- تو مغازه‌ی اول دو، سه‌تا کیف دوشی دیدیم دونه‌ای 45 هزار تومن- تو مغازه‌ی دوم یک‌عالمه پیرهن‌تو‌خونه دیدیم که فقط می‌شد تو آشپزخونه پوشیدشون یکی 38 هزار تومن. همین‌طور که می‌رفتیم و با خودمون فکر می‌کردیم پولداری هم عالمی داره.. توی مغازه‌های بعدی دیگه هیچی ندیدیم چون یه خانوم و آقای مأمور اجرای طرح امنیت اجتماعی به دوستم گیر دادن که خانوم موهات خیلی بیرونه، شالت خیلی نازکه.. زهره دست‌شو بلند کرد شال‌شو مرتب کنه، زنک چشش افتاد به سفیدی ساعد سیم‌فام زهره که انگار از مرمر تراشیدنش، یهو چشاش برقی زد انگار عقرب دیده بود. جیغ زد: وای! مانتوتم که نیم‌آستینه! بیا با من.. باید با من بیای! بیا بریم تو ماشین ازت تعهد بگیرم.. خلاصه چشم‌تون روز بد نبینه اونا به پیش و ما پشت سر را ه افتادیم (آره بابا! کلی اصرار کردیم که نریم باهاشون ولی رفتیم) رسیدیم کنار اون ماشین احمقانه‌شون. گفت بیا برو تو ماشین ازت تعهد بگیرم! گفتم خب حالا! اون برگه تونو بیارین همین‌جا امضاء کنیم بریم پی کارمون ( چه خوش خیال بودم خدااااا!) گفتن نه نمی‌شه باید بره تو ماشین. زهره رفت تو ماشین و من موندم بیرون با زنک به چونه زدن ( چیه اونجا نشستی لب گود میگی لنگش کن! تا جا داشت اصرار کردیم که نره تو ماشین.. نمی‌شد.. می‌فهمی؟!)
گفتم به زنک: چکار می‌کنین شما که بدتر مردمو از هرچی دین و ایمونه منزجر می‌کنین؟!
– من دیگه به این کاراش کاری ندارم(!)
– ها! شما فقط پولتو می‌گیری به این کاراش کاری نداری!
– نه بابا چه پولی من همون حقوق همیشگی‌مو می‌گیرم. دختر جان من خودم مترجم ناجا هستم می‌تونم برم زیر کولر بشینم ولی میام اینجا تو این گرما به خاطر اعتقاداتم
– ؟! بالاخره چی؟ فکر می‌کنی به کارت یا کاری نداری به اینکه چی باشه؟
– بله! ما داریم فساد رو از جامعه پاک میکنیم(!)
– الآن این‌جا چی فاسد بود؟ زهره؟ دوست من؟ دستای سفیدش؟ !
– ببین خواهر من! ما می‌خوایم صورت جامعه رو..
– من خواهر شما نیستم! با خودت فکر می‌کنی دوست من الآن مصداق فساد در جامعه‌ست؟ تو پاک‌ترین دختر ممکنو گذاشتی تو ماشینت البته اگه بفهمی پاکی یعنی چی!
– ببین ما می‌خوایم ارزشها رو در افراد درونی کنیم..
– اینکارو که تو کتاب‌های دینی ما می‌کردین
– همین دیگه! کامل اجرا نشد. کسانی آمدند و ارزشهارو بی‌ارزش کردند..
– بی‌خیال! چرا بیخودی آستین زهره رو سیاسیش می‌کنی؟
— ببین دختر من الآن میره مهد کودک، سه سالشه میگه مامان برام رژ بخر! با اینکه تا حالا تو دست و بال من ازین چیزا ندیده..
– زندگی خصوصی شما چه ربطی به من داره؟ شمایی که نمی‌تونی بچه‌تو اون‌جور که خودت میخوای تربیت کنی چطو اومدی اینجا واسه آدمای همسن و سال خودت تصمیم می‌گیری؟
– گوش نمیدی چی می‌گم.. بچه‌م پاچه‌ی شلوارشو میزنه بالا. از تو مهدش یاد گرفته! من دخترمو فرستادم مهد کودک فاز 6 ماهی 300 هزار تومن دارم پولشو میدم که خوب..
– !!!!!!!!!!! ماهی 300 هزار تومن فقط هزینه‌ی مهد بچه‌ات؟ ببینم تو همونی نیستی که پیرهن 38 تومنی می‌پوشی تو آشپزخونه‌ات؟ 300 هزار تونم می‌تونه حقوق یه نفر آدم بالغ باشه که یه خونواده رو می‌گردونه!!
– آره. گرونه مهدش؟ نه؟ اشتباه کردم اونجا فرستادم! چه می‌دونستم! می‌گفتن دختر قالیباف اونجا بوده..
… دیگه نتونستم ادامه بدم .. زنک کلاً چیزی نمی‌فهمید! خدا! مسلط به زبان آلمانی و انگلیسی هم بود. یه گل‌مژه هم گوشه‌ی چشم چپش داشت. زهره‌رو با خودشون بردن هرچی گفتم منم بیام تو ماشین گفتن نمیشه تو بری توی ماشین دیگه اونجا نمی‌زارن بیای بیرون. گفتم آخه منو که نگرفتین! من که امنیت اجتماعی رو رعایت کردم! گفتن اونجا دیگه جزء همینا محسوب می‌شی! گفتم یعنی شما خودتون هم نمی‌دونین کیو واسه چی می‌گیرین.. نمی‌دونین این وسط کی چه جرمی مرتکب شده! گفتن چقدر حرف می‌زنی تو! ما می‌ریم گیشا کلانتری 137. اگه می‌خوای بهش کمک کنی بیا اونجا! گفتم شما که گفتین می‌خواین تو ماشین ازش تعهد بگیرین؟ گفتن سر اکیپمون الآن نظرش عوض شد!
خلاصه ما هم پی دوستمون رفتیم کلانتری 137. اونجا یه عالمه مثل من اومده بودن.. خانومه گریه می‌کرد: خواهرم مریض قلبیه، دواهاشو باید بهش بدین. داد زدم: فکر می‌کنی اینا می‌فهمن قلب یعنی چی؟ گفتن بهم ساکت باش! هیچی نگو! نوه‌ای اومده بود دنبال مادربزرگ‌ش، مادربزرگی که امنیت اجتماعی رو مخدوش کرده! بهم گفتن برم برا زهره مانتو و روسری بیارم. نمی‌دونم چطور ظرف 20 مین با لباسا برگشتم. بعد از کلی معطلی بالاخره بهم اذن دخول دادن. دم در تفتیشم کردن. بعدشم گفتن با این قیافه می‌خوای بری داخل؟ به خودتم تذکر می‌دن. نمی‌شه! گفتم ای بابا من که مجرم نبودم تا اینجا! خلاصه به هر بدبختی بود رفتم تو. دیدم یه آقایی نشسته یه گوشه، لباسایی رو که آلت جرم محسوب می‌شه‌ برچسب می‌زنه می‌ندازه یه گوشه. اون‌طرف هم یه عده بانوی نازیبای ترجیحاً پشمالو با مقنعه‌هایی به رنگ لجن به سرکردگی یک زن حدوداً 40 ساله که سرهنگ‌شون بود دیدم. جناب سرهنگ داشت تو صورت یه دختر گنده داد می‌زد: من به اندازه‌ی هیکل تو درس خوندم! نیشتو وا می‌کنی برا من؟ خوردت می‌کنم! فکر کردی ما بدون حکم دولت اینجا هستیم.. بفرستینش دادسرا! 8 صبح دادسرا! همین خانوم رئیس منو که دید لبخندی زد گفت تو دوست خانوم دکتری؟ ببر لباساشو بپوشه، کارتون تموم می‌شه! با تردید رفتم جلو. بازومو گرفت، خودمو با اکراه کشیدم کنار.. اونم عقب کشید: اینجارو امضاء کنه تمومه! حرف که میزد دهنش کف میکرد، یه لحظه نزدیک بود بالا بیارم، رومو برگردوندم.. زهره رو لابلای اون‌همه دختر از روی رنگ مظلوم چشماش پیدا کردم. بچه‌ام چشاش خیس بود.. یه تخته وایت‌برد داده بودن دستش روش اسمشو نوشته بودن ازش عکس انداخته بودن! بهش گفته بودن بنویسه انگیزه‌اش ازین طرز پوششش چی بوده! گفته بودن چطور حاضر شده کاری کنه که بیارنش کلانتری! گفته بودن چه فایده‌ای داره که این‌همه درس خوندی ولی رعایت شئونات نمی‌کنی! گفته بودن جامعه به آدمایی مثه تو نیاز نداره! مگه چی‌کار کرده بود؟ گر حکم شود که مست گیرند/ در شهر هرآنکه هست گیرند..
دیروقت شده بود که برگشتیم خونه و تا صبح بی‌صدا کنار هم دراز کشیدیم.

تهران- تیر ماه 86

خواننده گرامی باید ببخشید که این قصه قدیمی هست- این‌رو من برای رسوندن خدمت خانم محتشمی (ذهن خاکستری) ناچار شدم فعلاً بگذارم این‌جا-

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: