فدای سرم

اکتبر 16, 2008

تمام تابستانی که گذشت نشستم و برای خودم اوقات فراغت سپری کردم به یاد نوجوانیهایی که نکردم/کم کردم. شاید به خاطر اینه که الآن احساس تازه‌ای/تازگی دارم. از وقتی یادم می‌آد؛ آخه من خیلی وقته که یادم می‌آد این‌قدر که گاهی بابا سر به سرم میگذاره که آره! شوکو اون روز رو که داشتن برادرشو توی بیمارستان می‌شستن یادش می‌آد – توضیح نمیدم که برادرم از من بزرگتره- به‌هرحال؛ از همون‌وقت‌ها یا کمی قبل‌تر یادم هست که آماده‌ی ایجاد هر تغییر دلخواهی توی دنیای خودم بودم . (متأسفانه) میشه گفت تاحدی مصداق چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد بودم ازینرو به نبرد با مشکلات آسون میرفتم و البته سخت هم غالب می‌شدم ولی می‌شدم؛ خوبی‌اش این بود! امروز اما چندین و چندروزه که دیگه اونطوری نیستم؛ میشه گفت حدود چند ماه یا کمی بیشتر از چند ماه هست که اونطور نیستم. نه که توانائیهام کم شده باشند نه. مشکلات‌ام به‌طورکل نیست شدند! دیگر هیچ مشکلی سر راهم نیست که بخواهم تلاش کنم تا برش دارم! باور نمیکنید؟ فدای سرم که باور نمیکنید.

و موضوع درست ازاینجا شروع شده؛ دقیقاً از همینجا که فدای سرم شده؛ چیزهایی که شما باور میکنید و نمیکنید چیزهایی که شما دوست دارید و ندارید چیزهایی که شما میگید و نمیگید و خود شما و آنها و سایرین و همه‌چیز درمجموع. با نوشین‌داروی «فدای سرم»، محصول خودم – (؟200)، ماه‌ها سرمست بودم تا این‌که سه هفته پیش یک جفت کفش قهوه‌ای پاشنه چندین سانتی خریدم که توشون احساس کم‌نظیری داشتم/ دارم و یک‌بار که با مَحی و کفش‌هام رفته بودیم ددر، برگشت بهم گفت مثلاً دامن مانتوت کثیف شده یا کیف پولت افتاده روی زمین یا چیزی شبیه اینا. بلا‌درنگ درآمدم که: فدای کفشم! همون آن حس کردم رهاترین موجود روی کره‌ی زمینم. حال کردم جوری‌که هیچ‌چیز ناراحت کننده‌ای در سراسر دنیا وجود نداره. خیلی شانس آوردم که روانی نشدم همون لحظه.

نمی‌دونم بازتاب این نیک‌بختی که طی ماه‌های اخیر دچارش شدم نزد اطرافیان نزدیک و دورم چی هست ولی می‌دونم هرچی باشد فدای سر و دست و گوش و گوشواره‌ها و چه بسا النگوی بدلی قرمزم خواهد بود که خال‌های سفید دارد.

پ.ن. : اسم اتاق‌ام توی بلاگر رو خواستم به یاد کفشهای مه‌جبین‌ام باشم.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: