ما که نخواستیم تنهاخوری کنیم.. خواست خدا بود.

انگار

ژانویه 26, 2009

عشق حتمنِ حتمن مثِ دسته‌چپق باید بره جایی که نباید*



دیروز و امروز

ژانویه 25, 2009

تقریباً به هر بلاگی سر ‌زدم طرف داشته امتحان می‌دا‌ده؛ یک فازی می‌ده من دارم امتحان می‌گیرم
یکی از رو یه سری مشخصات فرضی رسیده این‌جا و تحت ماتحت‌ام هم رو شده براش؛ یک فازی می‌ده یادش می‌کنم
تو خواب و بیداری درِ گنجینه‌ی لغات رکیک‌ام رو به سوی شخص شخیصی باز کردم، یک فازی می‌ده از ظهر تا حالا دارم جاش شکر میل می‌کنم
هفت نفر شدند نه*، یک فازی می‌ده براشون می‌ذارم همون نه
دیشب خواب بدی دیدم، یک فازی می‌ده می‌بینم موضوع‌اش عیناً مثه هر چهل و اندی شبِ قبل‌اشه

*= 9

شکوفه‌برف

شکوفه‌برف

برف یعنی شکوفه در راه‌ست..

داداش باشمام

نوامبر 17, 2008

با همه‌ی این‌که می‌دانم اینجا خانواده نشسته ولی متذکر می‌شوم؛
بد نیست فارسی‌زبان تفاوت واژه‌های س.ک.س.ی و ح.ش.ر.ی را بداند آخه.

نمی‌دانم خودت چیزی فهمیدی یا نه ولی الحق خوب آمدی ته‌اش را؛ بله. مارال ِ قصه‌ی مرگ تدریجی یک رویا باید حافظه‌اش را می‌داد به آب.. باید هویت‌اش می‌پرید، گم می‌شد تا می‌توانست باقی عمرش را با همان مرد متحجر فلان فلان شده‌ای که برایش تراشیده بودی، سر کند.

سیب‌واک

نوامبر 11, 2008

از عوارض بی‌همخوابگی : فرد شب‌ها به‌جای مسواک زدن سیب می‌خورد.