ما که نخواستیم تنهاخوری کنیم.. خواست خدا بود.

پیشانی‌نوشت

فوریه 1, 2009

– الو.. کجایی؟ زنگی.. پیامی.. جوابی.. سراغی..
: دیگه با من تماس نگیر لطفاً. من متاهل شدم.

.. بوق ممتد
نه که یک‌هو به سرم زده باشد، در اصل محضِ خاطرِ تلنگرِ سفتی که کمی پیش خوردم تصمیم گرفتم اینطوری دُمِ یک‌چند آدم که بی‌ربط و ترتیب جای خودشان را توی زندگیِ نه‌چندان دهن‌سوزِ من می‌بینند، بچینم.

آقا محضِ نمونه یک‌نفر بگو باور کرد. نکرد!

گفت‌و‌گو

ژانویه 8, 2009

(یک‌‌روز سرد؛ داخل یک اتومبیل در حال توقف)
پسر: تو اصلاً اعتمادبه‌نفس نداری. این‌ که نمیشه..
دختر: خب خجالتی‌ام دیگه!
پسر: خجالتی مال یه دیقه‌اته!
دختر: چی‌کار کنم خب!
پسر (به آرامی) : عشق من! باید روحیه‌اتُ تقویت کنی..
دختر: چه‌جوری آخه!
پسر: اعتماد به‌نفس‌ات ببری بالا—این‌همه کتاب روانشناسی هست (به هیجان می‌آید) اصلاً کتاب چرا! مگه من مرده‌ام! خودم بت میگم چی‌کار کنی! پا می‌شی میری باشگاه.. کلاس‌های ورزشی.. کلی سرحال می‌شی برا خودت- اصن چه خرم من! برو رانندگی‌ یاد بگیر! انقد احساس قدرت بت میده! دختر تو باید قدر خودتو بدونی! خیلی چیزها در تو هست که دیگران بویی ازش نبردن.. می‌فهمی چی میگم؟
دختر: هوم.. آره-
پسر: خب آره! بله که آره! (مکث) الآن خوبی جیگرم؟ ناراحت که نشدی از حرفام، شدی؟
دختر: نه بابا. راس میگی دیگه..
پسر: عزیــــــــــــــــــــزم! بیا حالا خوش بگذرونیم دیگه نمیخوام بش فک کنی- خب؟ کجا بریم امشب؟ چی‌کار کنیم دوس داری؟
دختر: اومممممممم.. بریم امشب خونه‌ی‌ شما منو به مامانت معرفی کن
پسر: ! مث‌اینکه زیادی روت کار کردم!

من مرد تنهای شبم!

اکتبر 24, 2008

با این دوسه نادان که همی پندارند
از حمق، که دانای جهان ایشانند
خرباش که این طایفه از فرط خری
هرکو نه خر است، کافرش میخوانند

جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی از همین تریبون اعلام می‌کنم اینجانب مصطفی مهدوی هستم! عقده‌های پنهان و پیدایم سبب‌ساز شد که در کسوتی زنانه این وبلاگ رو ایجاد کنم و ایضاً موی دماغ یک دانشمند فرهیخته‌ی زحمت‌کش بشوم. و البته شواهد بسیار است. تا نظر کنید و عبرت گیرید. باری، بدین‌وسیله به گناه خود اعتراف کرده و یک در دنیا صد در آخرت هیچ کاری نمی‌کنم. باشد که جلز و ولز کنید.
این پست تقدیم می‌شود به روشن‌نگری که دست صاحب این کفش‌های قرمز را جداً رو کرد. و همین.

– کی از همه خشگلتره؟

: من من من من!

– کی از همه زرنگتره؟

: من من من من!

– کی از همه زبل تره؟

: من من من من!

– کی از همه تنبل تره؟

: تو تو تو تو!

جشن روز جهانی کودک، جمعه 17مهرماه 87، کرج

دل من

ژوئن 30, 2008

 

 

دل من حال‌ش خوشه اصلاً بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ می‌شه گاهی می‌ترسم بمیره

دل من حال‌ش خوشه اصلاً بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ می‌شه گاهی می‌ترسم بمیره. . . . . .

اما بازم به خودش میاد و سوسو می‌زنه

باز حیاط خلوت سینه‌ام رو جارو می‌زنه

میگم‌ش تا کی می‌خوای عاشق بشی و بشکنی؟

به روی خودش نمی‌آره می‌پرسه با منی؟

تقدیم به همه‌ی دوستان و دشمنان که نگران حالات و احوالات ما شدند این روزها. با عشق.

 

پ.ن.: از کیسه‌ی خلیفه بخشیدم.

عبور می‌کنم

ژوئن 12, 2008

    رفتی گفتم که قید دنیا بزنم
    دیدم که نباید اینچنین جا بزنم (!)*
    آن کوچه هنوز هم پرخاطره است
    یادم باشد که سری به آنجا بزنم

* درج علامت تعجب از آن‌روست که نمی‌دانم این بنده خدا شاعر که اسم‌ش را هم نمی‌دانم با چه هدفی یک‌هو از مقدمه‌اش در مصراع اول به نتیجه‌اش در مصراع دوم رسیده با این‌حال من ندیده و نشناخته به وی اقتدا کردم و آمدم سری به این‌جا بزنم- می‌خواهم باز هم بنویسم از چیزهایی که دوست می‌دارم روزها، شعرها، دانه‌ها وووووووو! مقوله‌ی محبوبم ازدواج و این‌ها.. با همان عناصر فتیشی هم آمدم:

 

قبل از هرچیز یک صحبت مختصر با یک دوست نادیده‌ی قدیمی داشته باشم:

ببین! من هرگز بهت نگفتم که اون‌جوری هستی و یا حتی شبیهِ آدم‌های اون‌جوری هستی ولی ای کاش گفته بودم؛ الآن دارم فکر می‌کنم که ای کاش گفته بودم این‌جوری الآن باهم بی‌حساب شده بودیم ولی من نگفتم و حالا تو هستی که به من بده‌کاری بدجور. تو هستی که به من بدترین نسبت ممکن رو دادی و من نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم. هرچند، عبور می‌کنم. مهم نیست که اینو می‌خونی یا نمی‌خونی. که می‌شنوی یا نمی‌شنوی. کلاً دیگه هیچ کاری که می‌کنی یا نمی‌کنی مهم نیست. مهم فقط اینه که دیگه مهم نیست، نیستی.