تنها شده‌ام، و کسی نمی‌فهمد (یعنی درک نمی‌کند) و خجالت می‌کشم که بگویم؛ مثل آدمِ گنده‌ای که برایِ نبودنِ گربه‌یِ رویِ دیوارشان افسرده می‌شود و به هیچ‌کس نمی‌گوید چه‌اَش است. آخر عادت کرده بودم. مثل صبح روزِ بعداز امتحاناتِ پایان‌ترم که با دلهره بیدار می‌شدم؛ یادم رفته بود دیروز امتحانِ آخر بود.
آدم آخر به کابوس‌های‌اَش هم عادت می‌کند و فراموش می‌کند که دیگر نباید دل‌اَش شور بزند. یادش می‌رود دیگر دلیلی ندارد خوابِ بد ببیند. اصلاً دل‌اَش تنگ می‌شود و فکر می‌کند یک چیزی را یک جایی جا گذاشته یا پنجره‌ی اتاق را خوب نبسته یا کلیداَش روی در مانده است.
ولی آدم‌ها، توی اتوبوس می‌خندند، یا برای‌اَت دعا می‌کنند و نمی‌دانند یک‌نفر ممکن‌ است نگرانی‌اش را گم کرده باشد.

پیشانی‌نوشت

فوریه 1, 2009

– الو.. کجایی؟ زنگی.. پیامی.. جوابی.. سراغی..
: دیگه با من تماس نگیر لطفاً. من متاهل شدم.

.. بوق ممتد
نه که یک‌هو به سرم زده باشد، در اصل محضِ خاطرِ تلنگرِ سفتی که کمی پیش خوردم تصمیم گرفتم اینطوری دُمِ یک‌چند آدم که بی‌ربط و ترتیب جای خودشان را توی زندگیِ نه‌چندان دهن‌سوزِ من می‌بینند، بچینم.

آقا محضِ نمونه یک‌نفر بگو باور کرد. نکرد!