تنها شده‌ام، و کسی نمی‌فهمد (یعنی درک نمی‌کند) و خجالت می‌کشم که بگویم؛ مثل آدمِ گنده‌ای که برایِ نبودنِ گربه‌یِ رویِ دیوارشان افسرده می‌شود و به هیچ‌کس نمی‌گوید چه‌اَش است. آخر عادت کرده بودم. مثل صبح روزِ بعداز امتحاناتِ پایان‌ترم که با دلهره بیدار می‌شدم؛ یادم رفته بود دیروز امتحانِ آخر بود.
آدم آخر به کابوس‌های‌اَش هم عادت می‌کند و فراموش می‌کند که دیگر نباید دل‌اَش شور بزند. یادش می‌رود دیگر دلیلی ندارد خوابِ بد ببیند. اصلاً دل‌اَش تنگ می‌شود و فکر می‌کند یک چیزی را یک جایی جا گذاشته یا پنجره‌ی اتاق را خوب نبسته یا کلیداَش روی در مانده است.
ولی آدم‌ها، توی اتوبوس می‌خندند، یا برای‌اَت دعا می‌کنند و نمی‌دانند یک‌نفر ممکن‌ است نگرانی‌اش را گم کرده باشد.

اردی‌بهشتِ بی‌تو

آوریل 25, 2009

روز نه، ماه نه، فصل نه، سال شد و کابوس هنوز در اتاق من است. بیرون که می‌روم می‌گذارم‌اَش توی کیف‌اَم، خیلی شیک. گاهی هم لایِ یقه‌اَم، مقنعه‌اَم می‌آید روی‌اَش و گردن‌اَم را می‌گیرم بالا، خیلی باکلاس. امروز که داشتم انسجام گفتمان را با مثال توضیح می‌دادم چندبار دست بردم توی لباس‌اَم ببینم هست و بود و نمی‌رود و دیگر، بالاغیرتاً، چیزی ندارم که قربانی کنم.
تو مانده بودی که همیشه می‌ماندی و اصلاً نبودن را بلد نبودی و اردیبهشت درست مثل تو عاشقانه بود؛ آدم خوابِ دوتایی‌اَش می‌آمد، هرقدر هم که پیر باشی. باز ما جوان بودیم و گربه‌یِ مست فقط خانه‌ی شما را برای بچه گذاشتن به رسمیت می‌شناخت. صدایِ همیشگی‌اَت می‌گفت «کاش آقام تو رو دیده بود»، آن‌وقت دل‌اَم برای خانه‌تان توی آبادان تنگ می‌شد و دوست داشتم تولداَت بشود و مثلاً تو داییِ من باشی یا یک فامیلِ دور، یا کسی که در کودکی مرا پدرانه بوسیده بود.
امروز تولد چهارصدسالگی توست و تو هنوز زنده‌ای. دوره زمانه عوض شده؛ چه بشود کسی بمیرد! یک کیک خریده‌ ام برای‌اَت، بدون شمع. روز تولد آدم مالِ خودش است ولی روز تولد تو مالِ من است؛ آخر یک جایی همان روزها تو داییِ من شده بودی یا کسی که مرا پدرانه بوسیده بود و من برای‌اَت یک شعر تکراری گفته بودم و نمی‌دانستم وقتی نیستی اردیبهشت شبیهِ کیست. 2/2/88

انگار

ژانویه 26, 2009

عشق حتمنِ حتمن مثِ دسته‌چپق باید بره جایی که نباید*



دیروز و امروز

ژانویه 25, 2009

تقریباً به هر بلاگی سر ‌زدم طرف داشته امتحان می‌دا‌ده؛ یک فازی می‌ده من دارم امتحان می‌گیرم
یکی از رو یه سری مشخصات فرضی رسیده این‌جا و تحت ماتحت‌ام هم رو شده براش؛ یک فازی می‌ده یادش می‌کنم
تو خواب و بیداری درِ گنجینه‌ی لغات رکیک‌ام رو به سوی شخص شخیصی باز کردم، یک فازی می‌ده از ظهر تا حالا دارم جاش شکر میل می‌کنم
هفت نفر شدند نه*، یک فازی می‌ده براشون می‌ذارم همون نه
دیشب خواب بدی دیدم، یک فازی می‌ده می‌بینم موضوع‌اش عیناً مثه هر چهل و اندی شبِ قبل‌اشه

*= 9

گل ابریشم من، گل که دل‌ش سنگ نمیشه..

پ.ن: خصوصی نیست!

آن‌کس که می‌خندد

دسامبر 18, 2008

daeesadegh

هنوز خبر ناگوار را نشنیده است؛ به مادرم چیزی نگفتیم، چون روزهای تعطیل را خیلی دوست دارد که برای خودش راحت بخوابد. چون دارد قند می‌سابد که جای شکر با پودر قند کیک بپزد که کام‌مان شیرین‌تر شود. چون می‌خواهد امشب جلیقه‌ی سفید‌صورتی‌ام را تمام کند. چون امشب خیلی زود است که بفهمد. چون یک‌روز دیرتر بداند هم یک‌روز است. چون پس‌فردا شب یلداست. چون آن‌قدر «آن‌ها که دیگر پیش‌مان نیستند» دارد یادشان کند که درازای شب کم می‌آید. چون این یکی را سی‌ یلداست که ندیده است…
از سر شب که شنیده‌ام هی می‌آیم برایش آف می‌گذارم که دایی هستی؟ نیستی؟ یک خبر از خودت بده. و کنترل‌جی می‌زنم. اسمایلی‌اش بیدار نمی‌شود. خبر را داده‌اند. مادر نمی‌داند. من که می‌دانم؛ باید ولی قبل‌اش موقعیت‌اش را به «just dead» تغییر می‌داد. دارم فکر می‌کنم آدم باید همیشه گوشه‌ی مسنجرش بنویسد در چه حالی‌ست.

+ آن وسطی من نیستم. آن‌روز من دنیا نبودم.

این غرور بی‌مرام

نوامبر 26, 2008

33

او

شده از همیشه، توی خانه‌ی مردی باشی و هی ببینی‌اش باز دل‌ات آن‌قدر تنگ‌اش باشد که بخواهی برداری کت‌اش را بو کنی. سر آستین‌اش را بچسبانی به لب‌ات. بوی پاکت سیگارش را ببلعی؟ شده آن‌قدر بی‌تاب شوی برداری همه‌ی این کارها را بکنی واقعاً؟ و او توی اتاق کناری باشد و نفهمد و نداند و سال‌ها پیش، یکی از روزهای همیشه، یا شب‌های آن، خودش این غرور بی‌مرام را درون‌ات کاشته باشد؟
آن مرد وسطی را می‌گویم؛ شده؟