اردی‌بهشتِ بی‌تو

آوریل 25, 2009

روز نه، ماه نه، فصل نه، سال شد و کابوس هنوز در اتاق من است. بیرون که می‌روم می‌گذارم‌اَش توی کیف‌اَم، خیلی شیک. گاهی هم لایِ یقه‌اَم، مقنعه‌اَم می‌آید روی‌اَش و گردن‌اَم را می‌گیرم بالا، خیلی باکلاس. امروز که داشتم انسجام گفتمان را با مثال توضیح می‌دادم چندبار دست بردم توی لباس‌اَم ببینم هست و بود و نمی‌رود و دیگر، بالاغیرتاً، چیزی ندارم که قربانی کنم.
تو مانده بودی که همیشه می‌ماندی و اصلاً نبودن را بلد نبودی و اردیبهشت درست مثل تو عاشقانه بود؛ آدم خوابِ دوتایی‌اَش می‌آمد، هرقدر هم که پیر باشی. باز ما جوان بودیم و گربه‌یِ مست فقط خانه‌ی شما را برای بچه گذاشتن به رسمیت می‌شناخت. صدایِ همیشگی‌اَت می‌گفت «کاش آقام تو رو دیده بود»، آن‌وقت دل‌اَم برای خانه‌تان توی آبادان تنگ می‌شد و دوست داشتم تولداَت بشود و مثلاً تو داییِ من باشی یا یک فامیلِ دور، یا کسی که در کودکی مرا پدرانه بوسیده بود.
امروز تولد چهارصدسالگی توست و تو هنوز زنده‌ای. دوره زمانه عوض شده؛ چه بشود کسی بمیرد! یک کیک خریده‌ ام برای‌اَت، بدون شمع. روز تولد آدم مالِ خودش است ولی روز تولد تو مالِ من است؛ آخر یک جایی همان روزها تو داییِ من شده بودی یا کسی که مرا پدرانه بوسیده بود و من برای‌اَت یک شعر تکراری گفته بودم و نمی‌دانستم وقتی نیستی اردیبهشت شبیهِ کیست. 2/2/88